او رفت و ماندم در قفس یا رب به فریادم برس شد سرنوشتم عاقبت بازیچه دست هوس امشب که مستم مست مست داغی نهادم پشت دست تا نقش نابودی کشم بر انچه بودو انچه هست
«بازیچه» مات حرفات موندم هنوزم باورم نمیشه که تو دوسم نداری بودم یه بازیچه قلب من ازآینه بود قلب توشعله ی مرگ که منوسوزوندورفت بین این همه تگرگ حالموداغون کردی یه گوشه توفکرفرورفتم یه روزی تاوان میدی اون روزوتوروت میخندم
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که عشق را به جهان جز به دل بردنش ولایت نیست رایت عشق آشکارا به زان که در عشق روی و رایت نیست عالم علم نیست عالم عشق رویت صدق چون روایت نیست هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او به غایت نیست هر چه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی کفایت نیست به هدایت نیامدست از کفر هر کرا کفر چون هدایت نیست کس به دعوی به دوستی نرسد چون ز معنی درو سرایت نیست نیک بشناس کانچه مقصودست بجز از تحفه و عنایت نیست
گفتم غرورم زیر پاهات بزار له شه تو عینه نداریا واسه تو هرکاری کردم اما بی معرفت نیومد یه بار به چشات ... هرچی راجع بهت فکر میکردم شد نقش بر آب آخه آواره آمارت بدجور همه جا پخش الان .... کاری کردی که حتی زندگی سخت شه برام .... بگو بینم کی تو زندگیت پرنقش الان ... اونم مثله منو تعصب داره رو تو ..... دوست داره همه جوره حفظ کنه آبروتو...... بگو چی کم گذاشتم واست این رسمشه ؟ که جواب خوبیمو بدی با بدیات .... خاطراتو فراموش میکنم ...مو به موشو .... برو با هرکی که دل خواست رو به رو شه ... بدون دیگه واسه من مرده کسی که یه روزی با دنیا عوض نمیکردم تار موشو .... عیب نداره تو این شبا که واسه ما سخته خواب .... تو با خیال راحتت بگیر بخواب.... نگران منم نباش و آروم یواش .. چشماتو ببند و بودن از ما داغونتراش .... که حالا همه چی و سپردن به دست فراموشی خوب میدونم که احالا با کس دیگه هم آغوشی .... اینو بدون یه روز میگیره آهم دامن تو....
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت بر سینه می فشارمت اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای تا صبح می شمارمت اما ندارمت در عالم خیال خودم چون چراغ اشک بر دیده می گذارمت اما ندارمت می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان در باغ دل بکارمت اما ندارمت می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل بر سر نگاه دارمت اما ندارمت
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
تو نیستی و خورشید غمگین تر از همیشه غروب خواهد کرد و من دلتنگ تر از فردا به تو فکر میکنم چقدر دوست داشتنی بودی وقتی چهره رنجور و چشمان مهربانت در نگاهم خیره میشد اکنون که بازوان خاک پیکرت را در آغوش گرفته است کلمههای سیاه پوش شعرم برایت مرثیههای دلتنگی سرودهاند
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا بی رخت اشک همی بارم و گل میکارم غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست که تواناییی چون باد سحر نیست مرا دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا