شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پا بستی گفت شیخا هر آنچه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام
بی کسم ای کس که چو من بی کسی بی کس و کاری که زدل واپسی بس که به دادم نرسیده کسی آمده ام تا تو به دادم رسی ...
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد. "فاضل نظری"
سنین عمر به هفتاد میرسد ما را خدای من که به فریاد میرسد ما را گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند دگر چه فایده از یاد میرسد ما را حدیث قصه سهراب و نوشداروی او فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را اگر که دجله پر از قایق نجات شود پس از خرابی بغداد میرسد ما را به چاه گور دگر منعکس شود فریاد چه جای داد که بیداد میرسد ما را تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر علی و آل به امداد میرسد ما را استاد شهریار
نمی دانیم اگر عبور کنیم وارد شده ایم یا خارج ... نمی دانیم اگر گام برداریم دور شده ایم یا نزدیک ایستاده ایم حیران نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم "عمران صلاحی" (این شعر چقدر زیباست...)
از آسمان و گسترهٔ بیکرانهاش چیزی بهجز وزاوزِ بالِ مگس نماند رفتیم و داغِ ما به دلِ روزگار، نه! رفتیم و داغِ ما به دلِ هیچکس نماند! "علیاکبر یاغیتبار"