با من به چشم روشن مهتاب ، خیره شو ..! این اشتراک اندک امشب ، غنیمت است ..! خاموش بایدت ، دل نازک خیال من ..! نا گفته ایم ، شرط شنیدن مصیبت است ..!
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﻢ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﻨﺎﻩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﻫﺴﺖ .. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﮐﻠﻤﺎﺗﻢ ﺍﺯ ﺑﯽ " ﺗﻮ " ﯾﯽ ﯾﺘﯿﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺑﺎﺵ ! ﺑﺎﺵ .. ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻤﺎﻥ
عالیــ بود... بسیار زیبا __________ دنیای امروز ما، دنیای روابط آدم ها با آدم ها نیست. دنیای روابط، نقاب ها با نقاب هاست...
هر روز می روم به مسیری که دیدمت جایی که عاشقانه به جانم خریدمت جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای اما. برای. اینکه. بمانی. نچیدمت یادم نرفته است که چشمان عاشقم افتاده در نگاه تو بود و ندیدمت یعنی ندیدم آمده باشی به دیدنم اما به چشم آمده ها می کشیدمت گر من خدای می شدم ای نازنین من این قدر با وقار نمی آفریدمت حتی به جای اینکه بچینم تو را ز خاک یک عمر عاشقانه فقط پروریدمت دیوانه ام که با همهٔ بی وفایی ات سی سال می نوشتمت و می شنیدمت آری برای اینکه بدانی چه می کشم هر روز می روم به مسیری که دیدمت
همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست چون باده ی لب تو می نابم آرزوست ای پرده پرده ی چشم توام باغ های سبز در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست دور از نگاه گرم تو، بی تاب گشته ام بر من نگاه کن، که شب و تابم آرزوست تا گردن سپید تو گرداب رازهاست سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست تا وارهم ز وحشت شب های انتظار چون خنده ی تو، مهر جهانتابم آرزوست. "فریدون مشیری"
تو را من، زهر شيرين خوانم اي عشق! كه نامي خوشتر از اينت ندانم وگر هر لحظه رنگي تازه گيري به غير از زهر شيرنت نخوانم! تو زهري، زهر گرم سينه سوزي! تو شيريني، كه شور هستي از توست! شراب جان خورشيدي كه جان را نشاط ازتو، غم از تو ، مستي از توست به آساني مرا از من ربودي درون كوره ی غم آزمودي دلت آخر به سرگرداني ام سوخت نگاهم را به زيبايي گشودي! بسي گفتند: (( دل از عشق برگير، كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!)) ولي ما دل به او بستيم و ديديم كه اين زهر است، اما... نوشداروست! چه غم دارم كه اين زهر تب آلود تنم را در جدايي مي گدازد از آن شادم كه در هنگامه ی درد غمي شيرين دلم را مي نوازد اگر مرگم به نامردي نگيرد مرا مهر تو در دل جاوداني است وگر عمرم به ناكامي سرايد تو را دارم كه مرگم زندگاني است فريدون مشيري
در گوشم زنجره وار بودن را می سرائی تا در کوچه باغ زندگی تنها نمانم من هم می دانم که کبوتر به پرواز خوش است و آدمی به دمساز برایم بخوان،ای همدم و همراز کتاب خوشه های مهتاب اثر حمیده جاوید موسوی