من چنان سرخوشم از جمله ی ناگفته ی تو و چه مسرورم از آن دیده ی ناخفته ی تو همه گویند که سایه ؛ کاو صدفی زیباروست چه خوشم با گهر و ؛ وان دُر ناسفته ی تو شوق این دم : پنجم بهمن 95
من غریبانه ترین شعر خودم را گفتم و تو لبریز ترین حق خودت را خوردی بغلت امن ترین جای جهان بود ولی با خودت امن ترین جای جهان را بردی رفتی از باور دلباخته ها محو شوی بدتر از باور دلباخته ها، افسردی با قدمهای بلندی که خزانت برداشت تن خشکیده ی اشعار مرا آزردی... نه فقط قلب و دل و روح و نفسهایم را تو غریبانه ترین شعر مرا هم بردى
تو نیستی که ببینی ، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن تبسم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آینه پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو در ترانه من تو نیستی که ببینی چگونه میگردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ... جواب می شنوم ! تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه است غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان ، همیشه بیدارست ... تو نیستی که ... ببینی ... فريدون مشيري
انسانم ! ساکت، چون درخت سیب ! گسترده، چون مزرعه ی یونجه ! و بارور، چون خوشه ی بلوط ! به جز خداوند، چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود!؟ "حسین پناهی"
یک عمر روبروی هم بودیم و بهم نمی رسیدیم! اما نگاهمان عاشقانه در هم بود ما دو شکوفه سیب بودیم.. کاش هیچ وقت به رسیدن فکر نمی کردیم. "محسن حسینخانی"
مثل من چشم به قلابِ جهانت داریماهیِ کوچکِ گندیدهی دریاچهی شورمثل من منتظر تلخترین ثانیهای جغدِ ویرانهنشین،بوفِ زمینخوردهی کور ...