دلخوشم با نفسی حبه قندی چایی صحبت اهل دلی فارغ از همهمه ی دنیایی دلخوشیها کم نیست دیده ها نابیناست ...
من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد...! رسول یونان
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت
حافظ غزل نمی نوشت اگر تو نبودی و مولوی، در همان مثنوی منجمد می شد! گلستان سعدی می پژمرد خیام، رباعی را نمی شناخت و باباطاهر، دوبیتی های سوزناکش را... نیما تمام عمرش را به نوشتن قصیده می گذراند اگر تو نبودی؛ و شاملو آیدا را پیدا نمی کرد تو دختر همسایه نصرت رحمانی بودی مشیری بی تو از آن کوچه گذشت و سیبی که حمید مصدق چید از دستان تو به خاک افتاد تو فرشته ی الهام تمام شاعران بودی مخاطب همه ی شعرهای عاشقانه! یک روز لیلی نام گرفتی یک روز شیرین روز دیگر زهره... در شعرهای من اما نام تو نامرئی ست عاشقانه ای برایت خواهم نوشت که با صدا زدن نامت تمام زنان فارسی زبان برگردند..! "یغما گلرویی"
آنچنان ساده ام که گنجشکها هم می توانند در جیب هایم لانه کنند با پروانه ای سال ها دوست می شوم برای پای مورچه ام که به گل می ماند های های گریه می کنم در دور و دراز باور خود کودک می مانم همیشه حالا چقدر با من رو راستی از اینجا تا کجای دنیا برای تو بدوم و یا با کدام شاخه ی خیالت خودم را حلق آویز کنم روزی وقتی که دیگر من نیستم نمی خواهم در پیدا و پنهان تلخ بخندی و یا به خنده بگویی که من واقعا ساده بوده ام حتی در پیله ی تصور و تصویر از: علی عبداللهی برفجانی (ملقب به صلصال گیلانی)