جایی باید باشد غیر از اینکنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد مثلاآغـــوش تـــو جان می دهد برای جان دادن...! "ناصر رعیت نواز"
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی سعدی
تو و ناز و فتنهگری من و افغان سحری تو و چو گل دلآزاریها، من و چو مرغ شب زاریها چند از من بیخبری رهی معیری
من اگر مرد بودم دست زنی را می گرفتم پا به پایش فصلها را قدم می زدم و برایش از عشق و دلدادگي می گفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد. "سیمین بهبهانی"