نباید خالی بمانند این دست ها راستش را بخواهی دلم هوای دستی را کرده وسیع مثل دشت گرم مثل خورشید محکم مثل سایه ها ... که باشد و بشود به اعتبارشان جنگید آه دورترها یک نفر دست هایش را تکان می دهد شاید تو باشی شاید تو باشی شاید تو باشی ... "نازنین عابدین پور"
عشق اما نهایتی مجهول بی حضورش اگر چه شب عالیست در تن فکرهای هر شبه ام باز هم جای خالی اش خالیست علیرضا_آذر
در شب کوچک من؛ دلهره ویرانیست گوش کن وزشِ ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم... فروغ فرخزاد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد مولوی
اصلاً مهم نيست تو چند ساله باشی من همسن و سال تو هستم مهم نيست خانهات کجا باشد برای يافتنت کافی است چشمهايم را ببندم خلاصه بگويم حالا هر قفلی که میخواهد به درگاه خانهات باشد عشق پيچکی است که ديوار نمیشناسد گروس_عبدالملکیان
چو اختيار من و دل به دست يار منست رهايي از غم هجران نه اختيار منست گمان مکن که ز يادت فراغتي دارم چرا که گر تو نباشي غمت کنار منست ز سوز سينه ي من با خبر نه اي ، اي شيخ جهنمي که تو گويي کم از شرار منست اگر چه شانه ي من تکيه گاه خلقي بود کنون که خسته و زارم که غمگسار منست ؟ من از وفاي تو تنها به ياد خرسندم دمي که ياد من آري همان بهار منست نمي شوي تو ز حالم خبر مگر آن دم که دست باد صبا مشتي از غبار منست من آن کسم که به ايين عشق چون حلاج کمند زلف تو جانا طناب دار منست خداي را چه شود گر به خويشتن گويي ؟ نظر کنم به اسيري که بي قرار منست به شام هجر تو هر چند در تب و تابم خيال روي تو تنها انيس و يار منست ندارم ار زن و فرزند ليک دلشادم که بيت بيت غزل شمع بر مزار منست
شراب تلخ بیاور که وقت شیداییست که آنچه در سر من نیست بیم رسواییست چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند همیشه زخم زبان خونبهای زیباییست اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشاییست شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل، تنهاییست کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من صدای پَر زدن مرغهای دریاییست "فاضل نظری"