... چقدر پریشان است زنی که هر روز موهایش را پشت سرش جمع می کند وَ نمی گذارد که باد تنهایی اش را میانِ مردم پخش کند...
آن صورت خشمگینش موج نگاه ها را میشکافت...صدایی کمک میخواهد...فریادش خاموش نمیشود...ولی...ولی او که شمشیرش را بی رحمانه در قلب او فرو می برد...وحشیانه میخندد...از چشمانش خون میبارد...سرهای بریده بر نیزه تیزش فرو رفته اند...باد میوزد...همه در این میدان جنگ در برابرش از بین رفته اند...هیچ کس توان مقابله با این موجود را ندارد...آری سخت است...ولی...ولی غیر ممکن نیست...میتوانی...تو میتوانی...برخیز و با او بجنگ...همه برخیزید و با شیطان بجنگید
بهانه برای رفتن زیاد است.. این ماندن است که بهانه نمی خواهد این ماندن است که دل می خواهد شهامت می خواهد عشق می خواهد
بهترین یاد مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد و بفهمد که دل من با توست در همین یک قدمی...! من به یـادت هستم...
لبهایت را بگذار سرجایش بیا شب را قدم بزنیم عاقبت چیزی که باید، میشود همیشه بزرگترین اتفاقهای زندگی از یک اتفاق که به وقت اش اتفاق میافتد شروع میشود … "سید محمد مرکبیان"