لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک" نتوانست، بنا کـــرد بــــه توهیـــن کردن زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد عشق بین همه برخاست به تحسین کردن آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام که نمانده است توانایی نفرین کردن "با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن "زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست" خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن! وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست! اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟ بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم میخزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟ کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟ زیر سرنیزهِ تاتار چه حالی داری؟ دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟ نعره و عربدهی باده گسارانت کو؟ چهرهها درهم و دلها همه بیگانه زهم روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟ آسمانت همه جا سقف یکی زندان است روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟ شفیعی کدکنی
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را» ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا شهریار
مثل تنگی که برازنده ی ماهی ها نیست در دلِ تنگ من امروز برایت جا نیست آنقدر که همه ی عمر به یادت بودم حسِ تنهایی من مثل خودم تنها نیست اینکه من غرقِ تماشای شما باشم هم کمتر از غرق شدن در وسطِ دریا نیست اینکه در دل پرم از حرف نگفته، انگار از پسِ خنده ی مصنوعی من پیدا نیست من که مجنون تر از آنم که تصور بکنی اخم کردن بخدا، در منش لیلا نیست کاشکی کور شوم تا که نبینم چیزی عینکت را بزنی هیچ کسی زیبا نیست
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است اقبال لاهوری
فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی زمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی خیال او که از سیل حوادث پرورش گیرد ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسی هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی که یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روزی اقبال لاهوری
خنده های تو دل ضربه های فراموش شده ی من است مجبور نیستی بخندی مجبور نیستی دلم را هر بار از جا بکنی ببین! خنده های تو مرا پرت می کند توی گردباد دوست داشتن... من از این گردباد می ترسم بی زحمت نخند! لبخند هم نزن! اصلا چرا زل زده ای به دلهره های من!؟ خنده های تو بذر شعر است تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی... نمی خوانی... نمی دانی... لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟ هر چه آتش است از گور همین شعرهاست! من نمی خواهم از نو شاعر شوم! بی زحمت نخند! "مهدیه لطیفی"