یکی خاطراتش را دود میکند. یکی دلتنگی هایش را، و دیگری خودش را، بی آنکه - حتی- سیگاری آتش زده باشد....
راه و رسم عشق آنكـــــــــه ســر در كوى او نگذاشته، آزاده نيست آنكـــــه جـــــــان نفكنـده در درگاه او، دلداده نيست نيستى را بــــــرگزين اى دوست، اندر راه عشق رنگ هستى هـــــــــر كه بر رُخ دارد، آدمزاده نيست راه و رسم عشق، بيرون از حساب ما و تو است آنكـه هشيار است و بيدار است، مست باده نيست ســــــــر نهــــادن بر در او پا به سر بنهادن است هـــر كـه خود را هست داند، پا به سر بنهاده نيست ســــالها بـــــــايــــد كـــه راه عشق را پيدا كنى ايـــــن ره رنـــــــدان ميخانه است، راه ساده نيست خــرقه درويش، همچون تاج شاهنشاهى است تـــــاجـــــــــدار و خرقه دار، از رنگ و بو افتاده نيست تــــا اسير رنگ و بويى، بــــــــــوى دلبر نشنوى هــــــــــــــر كه اين اغلال در جانش بود، آماده نيست
قصه مستى آنكه دل خــــــــــواهد، درون كعبه و بتخانه نيست آنچـــــه جان جويد، به دست صـــوفى بيگانه نيست گفته هـــــاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ در خـــــــور وصف جمــــــــــــــال دلبـــر فرزانه نيست بــــــــا كــــه گويم راز دل را، از كه جويم وصف يار هر چه گويند، از زبـــــــــــان عاشـــق و ديوانه نيست هــــــوشمنــــــــــدان را بگو، دفتر ببندند از سخن كانچه گويند، از زبــــــــــــــان بيهش و مستانه نيست ساغر از دست تو گر نوشم، بَرَم راهى به دوست بــــى نصيب آن كس، كه او را ره بر اين پيمانه نيست عـــــــــاشقــــــان دانند درد عاشق و سوز فراق آنكـــــــــه بر شمع جمالت سوخت، جز پروانه نيست حلقـــــه گيســـــو و نـــــــاز و عشوه و خال لبت غير مستـــــــــــان، كس نداند غير دام و دانه نيست قصــــــــــــــــه مستى و رمز بيخودى و بيهشى عاشقـــــــــــان دانند كاين اسطوره و افسانه نيست
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام آرام وسرد گفت:که در طالع شما... قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا... با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد! گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها آخر شروع کرد به تفسیر فال من... با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا اینجا فقط دو خط موازی نشسته است یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا انگار بی امان به سرم ضربه میزدند یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟ گفتم درست نیست، از اول نگاه کن فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
از حساب و کتاب بازار عشق هیچگاه سر در نیاوردم... هنوز نمیدانم چگونه میشود هربار که بی دلیل ترکم میکنی... من بدهکارت میشوم!