ایستاده ام.نقاشی کن...! می خواهم ببینم يك دنيا ، نقش هیچ را چگونه می کشد؟! مى خواهم بدانم انگشتهاى تو مرا پشت كدام پنجره شهر چشم به راه مى نشاند...
از پشت این پرده خیابان جور دیگری است درها پنجره ها درخت ها دیوارها و حتی قمری تنبل شهری همه می دانندمن سالهاست چشم به راه کسی سرم به کار کلمات خودم گرم است تو را به اسم آب، تو را به روح روشن دریا، به دیدنم بیا، مقابلم بنشین بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهنسال من بگذرد من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم من از اینهمه نگفتن بی تو خستهام خرابم ویرانم واژه برایم بیاور بی انصاف چه تند میزند این نبض بیقرار باید برای عبور از اینهمه بیهودگی بهانه بیاورم بحث دیگری هم هست یک شبی ک نفر شبیه تو از چشمه انار برایم پیاله آبی آورد گفت تشنگیهای تو راآسمان هزار اردیبهشت هم تحمل نخواهد کرد او به جای تو امده بود اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم ماه سفیر کلمات سپیده دم است دارد صبح می شود دیدار آسان کوچه دیدار آسان آدمی و درها پنجره ها درخت ها دیوارها هی تکرار چشم به راه کی تا کی؟ "سید علی صالحی"
می توان تلخ تر از دوری ات اندوهی را تصور کرد؟ گُمان می کنم نه! وَ اما جواب تو آری ست .. می شد تورا نداشت می شد پیش تر از اینها دستت را از دست داد .. تو از من جلوتر ایستاده ای به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی تو راست می گفتی می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت بماند که این فصل بی تو گذشت ....
من پر از دردهای موضعی ام... طول درمان برای من بنویس! خون به چشمم رسیده میفهمی؟! "باز باران" برای من بنویس ...
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پر پر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم. سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته. او را بگو تپش جهنمی مست ! او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام. نوشیده ام که پیوسته بی آرامم. جهنم سرگردان! مرا تنها گذار. "سهراب سپهری"
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر ...