نمیایی برایت قهوه می ریزم، کمی شیر، دو قاشق شکر، می گذارم جلویت روی میز، گلدان گل را کنارتر می گذارم تا بهتر ببینمت. قیافه جدی به خودم می گیرم و با لهجه ای که حالا برای خودم هم بیگانه است، می گویم: قهوه ات سرد میشود. هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا و همانطور می نشینم تا تو یک روز بیایی... "نیکی فیروز کوهی"
در این بیغوله ی بیداد این دنیا که هرکس در گریبان خودش سر دارد و جز پیش پای خود نمی بیند دلم تنگ محبت های بی اغراق انسانی است که دنیای درونش وسعتش گشته فزون از حرص این دنیا نگاهش ژرف،، همچون دید یک انسان و دستانش پر از مهر و عطوفت های بی پایان انسانی و قلبش پر ز احساسات پاک و حس انسانی است در این سرمای جانسوز پر از قدرت پر از شهوت، پر از لذت دو چشمانم به دنبال نگاه پر ز مهر آن خداوندی است که ما را برتری داده به هر مخلوق جانداری ولی افسوس!!!!!!! همین دیشب به خواب خود بدیدم من خدا بر بام عرش خود نشسته بر احوال بنی آدم به پهنای وسیع عشق می گرید
از پوستم صدای تو می تراود بر پاهای تو راه می روم با چشم تو شعر می نویسم من که ام به جز تو که در رگ و پوستم نهانی و نام مرا به خود داده ای. شمس لنگرودی
نميدانم چرا همه می خواهند، طناب ِ امیدم را از بام آمدنت ببرند! می گویند، باید تو می رفتی تا من شاعر شوم! عقوبتِ تکلم این همه ترانه را، تقدیر می نامند! حالا مدتی ست که می دانم، اکثر این چله نشین ها چزند می گویند! آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می اید، اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی؟ آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟ همین نگاه نمناک همین قلب ِ بی قرار جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد ! می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم و ترانه به هم تعارف می کنیم! در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم! تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست! آنوقت، آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم، تا ستاره شناسان کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند! به چی می خندی؟ یادت هست که همیشه، از خندیدن ِ دیگران بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟ اما تو بخند! تمام ترانه ها فدای یک تبسمت! حالا برای همه می نویسم که آمدی و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد! می نویسم که دستهاس سرد ِ مرا، در زمهریرِ این همه تازیانه گرفتی! می نویسم که... بیدار شو دل ِ رؤیا باف! بیدار شو!...
امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایت ترانه می خواندم! چقدر لبهای تو در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند! چقدر جوانه رؤیا در باغچه ی بیداریمان سبز می شد! هنوز هم سرحال که باشم، کسی را پیدا می کنم و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم! نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد! به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا... همیشه قدمهای تو را تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم، بنعد بر می گشتم و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم! حالا، بعضی از آن ترانه ها، دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند! می بینی؟ عزیز! برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی, دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد! می بینی...
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد آیی و بگذری به من و باز ننگری ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا محروم از عطای تو، این نیز بگذرد ای دوست، تو مرا همه دشنام میدهی من میکنم، دعای تو، این نیز بگذرد آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟ بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد فخر الدين عراقي
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم رهی معیری