گاهى صبح نبودنت، درد مى کند و خورشید آنقدر بى رحمانه در اتاق مى پاشد که جاى خالى ات برملا شود روى تخت من موهاى آشفته ام را از نوازش هاى دیشب شانه مى کنم و تو آنقدر عجولانه مى روى که چایت سرد مى شود.
اگه اشتباه نکنم به این شعری که نوشتید میگن هایکو !؟ درسته؟ خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است روشنایی به سیاهی میگراید میپنداشتم مردی دلیرم اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است ... "هی تو مارو"
ای کاش ! نمیخندیدی و آتش عشق هرگز روشن نمیشد. پیراهنمان سوخت به شهر که آمدیم به عریانیمان خندیدند . رسول یونان
شقایق تا تو را دیده، چه! کرده غنچه لب ها را چه حرصی می خورم می بینم این فرصت طلب ها را! شنیدم آسمان گفتـه شبیه توست خورشیدش نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را تو از یک ماه کامل هم برایم ماه تر هستی چه فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را شفا بخش است چشمانت، لبت درمانگری حاذق ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را! شِکرپاشی نکن با خنده های گاه و بی گاهت شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را امید دل، قرار جان، بقای عمر، نور چشم درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را... سونیا نوری
به یادت در اسارت گاهِ چشمانم ترا من ، قاب خواهم کرد وگلدانی.... که بایادت کنار پنجره درشرم دیدارت کنار ثانیه هایی، که نبض باورش درانتظاری سخت مانده کنار پیکر بی جان باورها همآغوش گل وسبزه همآغوش خدایی که ترا درمن، چو قدیسی نشان کرده برایت نذر خواهم کرد عروس آرزوهایم ومن امروز ...... آن خاتون قصّه وآن بی باور فرداوفرداها ! ژیلا راسخ
شب بود ، بیابان بود ، زمستان بود ... بوران بود ، سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود ... از سردی افسرده و بی جان بود در فکر آن سیمین بر خوشگل ... از فکرو جان خود بودم غافل میکوشیدم بهرش از جانو دل ... میبردمش با خود سوی منزل گیسویش از بادو باران گشته آشفته ... در هر تار مویش گویی مروارید غلتان سفته طی شد راه دشوار ... آخر بر منو یار ... با بوسه ای گرمی به او دادم با لبهایی چون قند ... بر رویم زد لبخند ... برده همه رنجو غم از یادم ناصر رستگارنژاد