بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد بپای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد رود هر ذره ی خاکم بدنبال پریرویی غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد؟ نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن " رهی " دامان این دولت بدست ما نمی افتد رهی معیری
شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش به جان زد جدايي عمر من اين گل. طي شد بهر تو ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي با تو وفا كردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداري با تو چه دارد سود؟ آفت خرمن مهر ووفايي نوگل گلشن جورو جفايي از دل سنگت...آه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن مي پرستم تا هستم تو و مست از مي به چمن چون گل خندان از مستي بر گريه من با دگران در گلشن نوشي مي من ز فراقت ناله كنم تا كي؟ تو و چون می ناله كشيدن ها من و چون گل جامه دريدنها ز رقيبان خواري ديدنها دلم از غم خون كردي جه بگويم چون كردي دردم افزون كردي برو اي از مهر و وفا عاري برو اي عاري ز وفاداري كه شكستي چون زلفت عهد مرا دريغ و درد از عمرم كه در وفايت شد طي ستم به ياران تا چند جفا به عاشق تا كي؟ نمي كني اي گل يكدم يادم كه همچو اشك از چشمت افتادم گرچه ز محنت خوارم كردي با غم و حسرت يارم كردي مهر تو دارم باز بكن اي گل با من هرچه تواني ناز هرچه توانی ناز کز عشقت میسوزم باز رهی معیری
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم رهی معیری
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا آسمان با اشك غم آميخت لبخند مرا در هواي دوستداران دشمن خويشم رهي در همه عالم نخواهي يافت مانند مرا رهی معیری
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش قناریهای این اطراف را بی بال و پر کرده صدای نازک برخورد چینی با النگویش ! مضاعف میکند زیباییاش را گوشوار آنسان که در باغی درختی مهربان را آلبالویش ! کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟ اگر یاس امینالدوله بودم میتوانستم کمی از ساقههایم را ببندم دور بازویش ! قضاوت میکند تاریخ بین خان ده با من که از من شعر میماند و از او باغ گردویش … تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی یکی با خندهی تلخش... یکی با برق چاقویش رعیتزاده بودم دخترش را خان نداد و من هزاران زخم کهنه داشتم این زخم هم رویش …
نابیناغصه نخور...!!! دردنيا چیز قشنگي برای دیدن وجود ندارد... ماهم ک می بینیم خود رابه کوری زده ايم... باورکن!!!! ماهیهاگریه شان دیده نميشود... گرگهاخوابیدنشان... عقابهاسقوطشان... و... انسانها... درونشان...
برای هر کسی يه اسم تو زندگيش هست که تا ابد هر جايی بشنوه ناخودآگاه بر می گرده به همون سمت يا از روی ذوق يا از روی حسرت و يا از روی نفرت هاروکی موراکامی