می دانم کسی در این اتاق نیست و شهر خالی ست ... و همه میدان های این شهرِ خالی ، خالی ست... اما من کوچه های غبار آلود را دوست دارم ، و بارانِ کوچه های غبارآلود را من آنها را که شکست خورده اند و غمگین اند دوست دارم و آنها را که پیروز شده اند ، و باز غمگین اند دوست دارم ....
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها و من میمانم و بیداد بی خوابی در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی، اما بپوشان روی که میترسم ترا خورشید پندارند و میترسم همه از خواب برخیزند و میترسم همه از خواب برخیزند و میترسم که چشم از خواب بردارند نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را نمیخواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر میکشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهیها که با آن رقص غوغایی نمیخواهم بفهمانند بیدارند شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! ----- مهدی اخوان ثالث
در پیچ و خم عشق پر از ماتم تو گم گشته ام در پی تو سرگردان ای باعث این همه غم و تنهایی اوقات خوش مرا به من برگردان
زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ چرا که ترانه ی ما ترانه ی بی هوده گی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست . حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر ِ فردای ما اگر بر ماش منتی ست ؛ چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است . احمد شاملو
گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خود می گویم... آنکه جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز ؟ گفته بودند... که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز...! "حمید مصدق"
میترسم روزگار چنان کرده که از هر چیزی بترسم روحی که زخمش همیشه ملتهب است هر تلنگری را درد میکند تا به خود بپیچد میپیچم ... از سکوت از سقوط از شب از تو از سهمِ خودم از خودم از شکِ خودم به خودم با من دوباره از خودم بگو دستت را چنان بر شانهام بگذار تا فکرِ هیچ گریزی از سرِ کفشهایم نگذرد این ترس این ترسِ از گناه را از من بگیر بگو دنیا چشمهایش را ببندد تا لحظه ای آدمی باشم بی وحشت از خودش صبورم کن همه میدانند هراس بوی بهانه ندارد سینه ات که از تپیدن پر شود ماری را میمانی چنبره زده بر حضوری رنگ پریده، با دو حدقه ی بی چشم چنان گرسنه که با خورد شدن استخوانهای خودش هم مهربان میشود همه میدانند چقدر تعبیرِ آرامش حیاتی ست برای کسی که چنان بی محابا از پناهِ مادر گریخته کسی که چنان بی پروا از تعصبِ دنیا لغزیده است .....