1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. هزار خاطره هم
    هیزم بشود
    گرم نخواهم شد ...
    مثل برف
    روی لحظه هایم نشسته ایی
    آب نمیشوی...!

    "مینا آقا زاده "
     
    سایه، *Mitra*، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    همیشه خوابها
    از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
    من شبدر چهار پری را می بویم
    که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
    آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
    آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
    تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
    حس میکنم که وقت گذشته ست
    حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
    حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
    حرفی به من بزن
    آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
    حرفی بزن ....

    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم
     
    Shahab، -Silence-، *Mitra* و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. پای پنجره افتاده ام
    و پاهایم انگار
    برای همیشه به خواب رفته اند
    دیگر چه فرقی میکند
    از کدام سمت کوچه میایی
    وقتی پنجره هم
    رو به نیامدن تو باز میشود...!
    مثل همیشه دیر می رسی
    و دستم را
    وقتی میگیری
    که زندگی
    دست از من کشیده است ...

    "مینا آقا زاده "
     
    سایه، m naizar، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/5/15
    ارسال ها:
    609
    تشکر شده:
    4,358
    امتیاز دستاورد:
    118
    معلم پای تخته داد می زد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
    ولی ‌آخر کلاسی ها
    لواشک بین خود تقسیم می کردند
    وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
    برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
    تساوی های جبری رانشان می داد
    خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
    غمگین بود
    تساوی را چنین بنوشت
    «یک با یک برابر هست ... »

    از میان جمع شاگردان یکی برخاست
    همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
    به آرامی سخن سر داد :
    تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
    معلم
    مات بر جا ماند
    و او پرسید :
    گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
    یک با یک برابر بود ؟

    سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
    معلم خشمگین فریاد زد :
    آری برابر بود
    و او با پوزخندی گفت :
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
    وانکه
    قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
    پایین بود ...
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آن که صورت نقره گون،
    چون قرص مه می داشت
    بالا بود
    وان سیه چرده که می نالید
    پایین بود ...
    اگریک فرد انسان واحد یک بود
    این تساوی زیر و رو می شد
    حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
    نان و مال مفت خواران
    از کجا آماده می گردید ؟
    یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
    یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
    معلم ناله آسا گفت :
    بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
    یک با یک برابر نیست ...

    خسرو گلسرخي
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏12/12/15
    *Mitra*، Delaram، Haniye 75 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

    من می‌توانم از طنین یکی ترانه‌ی ساده

    گریه بچینم.

    من شاعرترینم!

    تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

    من می‌توانم از اندامِ استعاره، حتی

    پیراهنی برای

    بابونه و ارغنون بدوزم.

    من شاعرترینم!

    تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

    من می‌توانم از آوایِ مبهم واژه

    سطوری از دفاتر دریا بیاورم.

    من شاعرترینم.

    اما همه نمی‌دانند!

    اما زبانِ ستاره، همین گفتگوی کوچه و آدمی‌ست.

    اما زبان ساده‌ی ما، همین تکلم یقین و یگانگی‌ست.

    مگر زلالی آب از برهنگی باران نیست؟

    تو که می‌دانی! بیا کمی شبیه باران باشیم.


    سید علی صالحی
     
    Shahab، *Mitra*، Haniye 75 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    "ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﺮﻑ ﺯﻣﯿﻦ ﺁﺏ ﺷﻮﺩ "
    ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪء ﭼﺘﺮ
    ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﺧﺖ.
    ﺯﯾﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺷﻨﺎﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ
    ﻭ ﻓﺮﻭﻍ ﺗﺮ ﭼﺸﻢ ﺣﺸﺮﺍﺕ
    ﻭ ﻃﻠﻮﻉ ﺳﺮ ﻏﻮﮎ ﺍﺯ ﺍﻓﻖ ﺩﺭﮎ ﺣﯿﺎﺕ
    ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﺳﯿﻨﯽ ﻣﺎ ﭘﺮﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺳﻨﺒﻮﺳﻪ ﻭ ﻋﯿﺪ
    ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﺳﺎﻗﻪ ﻃﻨﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ
    ﻭ ﻧﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻥ ﻣﻨﻈﻮﻣﻪ ﺑﺮﻑ
    ﺗﺸﻨﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺍﻡ
    "ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﻍ ﺳﺮﭼﯿﻨﻪ ﻫﺬﯾﺎﻧﯽ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﺻﺪﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ"
    ﭘﺲ ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﻢ ...
    ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ لخت ترﯾﻦ ﻣﻮﺳﻢ ﺑﯽ ﭼﻬﭽﻬﻪ ﺳﺎﻝ
    ﺗﺸﻨﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺍﻡ ؟
    "ﺑﻬﺘﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ که برﺧﯿﺰﻡ
    ﺭﻧﮓ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
    ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﻘﺸﻪ ﻣﺮﻏﯽ ﺑﮑﺸﻢ ...

    "سهراب سپهری"
     
    Shahab، omid110، -Silence- و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]

    تنها

    هنگامی که خاطره ات را می بوسم

    درمی یابم دیری است که مرده ام

    چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم

    از پیشانی خاطره ی تو

    ای یار

    ای شاخه ی جدامانده ی من...

    احمد شاملو​
     
    Sanazz، z!ma، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. هیچ دقت کرده ای...
    بعضی قوانین جهان واقعا حوصله بر هستند...
    مثلا یک قانون این است که...
    داری زندگیت را می کنی...
    یه کسی پیدا میشه
    که با بقیه برایت فرق می کد...
    میگویی ....میخندی...میگریی...عادت میکنی و دقیقا همی زمان است که او باید برود...
    او باید برود و میرود هم ...
    و باز تو میمانی و خودت...
    با دلی که هزار حرف ناگفته دارد...
    تو میمانی و هزار رویا...
    که برایت همان رویا باقی مانه اند
    عجب قوانین احمقانه ایی

    "محمد رضا ختجری"
     
    *Mitra*، سایه های بیداری، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. راستش را بگو
    نکند تو همان
    "این نیز"
    هستی که
    همیشه می گذری ؟؟

    "بهرنگ قاسمی"
     
    *Mitra*، سایه های بیداری، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]



    آینه


    هــر روز


    بـاریـکــــ تـــرم مــی کـــند


    از مـویـــی


    کـه از خیــال اتـــــــ


    رد نــمـی شـــود .


    .................


    هــر چــه پـاکــــ مـی کــــنم


    آینه را


    بیشتــر مـــاتــــــ مـی شـــوم .
     
    Sanazz، z!ma، hoda. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.