ابر! نری سایه بشی، حال و هواش بارونی شه (مژگان عباسلو ) ابر! نری سایه بشی، حال و هواش بارونی شه بغض! نبندی گلوشو، غم تو صداش زندونی شه بارون! نیای خراب کنی سقف دل شکسته شو گنا داره محبوب من، ببین چشای خسته شو؟ باد! نزن به صورتش تموم رویای منه دست نوازش بکشم وقتی که لبخند می زنه باهار! نشو، تحملت بدون اون سخته دیگه شکوفه ریز خوشگلت بمونه یه وخت ِ دیگه *** چین! نشینی به پیشونی ش، اون به تو عادت نداره بخت بد و خوبش منم، ازم شکایت نداره زخم! دهن وا نکنی، به این و اون مشکلشو… مرد که وا نمی کنه هرجایی سفره دلشو درد! یه هو هوار نشی رو شونه هاش، کم بیاره بعیده هرچن -می دونم- به ابروهاش خم بیاره اشک! نریز رو گونه هاش، غرورم اندازه داره گریه ی مرد عاشقو هیش کی به روش نمی آره *** ابر میاد، بارون میشه، باد میاد، بهار میشه هر دلی واسه دلبرش می تپه، بی قرار می شه کاش جای هفت سین سرتو می شد به سینه م بذاری بهت بگم: دوسِت دارم، بهم بگی: دوسَم داری
محمدرضا شفیعی کدکنی خروس خانه همسایه می خواند و باران سحرگاهان اسفند فرو می ریخت از ابری شتابان گریزان ابرها بر آبی صبح چنان چون قاصدک بر کاسنی زار روان بودند زی کوه و بیابان و من در اوج آن لحظه ی خدایی در آن اندیشه و آن بیشه بودم که در آن سوی باغ پر گل ابر دران ژرف کبود آیا کسی هست که این باغ شفق گلخانه ی اوست و فانوس بلورین ستاره بر این نیلی رواق جاودان دور چراغ روشن کاشانه اوست و یا این باغ خودروی ست و خود روست؟
می رانمت چو مهتاب زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست راهم زدی و آهم در سینه ی شب افروخت گم شد ستاره من در روز روشن ای دوست یکدم نمی توانم بی صحبت تو دم رد افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست جادوی آفتابی همخون دختر تاک پرکن پیاله ام را مردی بیفکن ای دوست از چله ی کمان قد کمانی ما تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست نی پایبند شهرم نی گوشه گیر صحرا زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست شیون فومنی
امروز پر امید به فردام پر از جاده های خالی از ابهام کوچه های پر از چلچله و برگ پر از پاییز پر از من یار مهربانم پر از کسرهای مساوی پر از بارانم امروز پر از کلمات پابرهنه ی نقاب دار پر از کودکی پر از شور پر از دیوانگی های بی تکرارم...امروز...
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانیست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمیبریم ، ابریم و نمیباریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی