من عشق شدم، مرا نمیفهمیدند در شهرِ خودم مرا نمیفهمیدند این دغدغه را تاب نمی آوردند گاهی همگی مسخرهام میکردند بعد از تو به دنیای دلم خندیدند مردم به سراپای دلم خندیدند در وادیِ من چشم چرانی کردند در صحن حَرم تکه پرانی کردند در خانهی من عشق خدایی میکرد بانوی هنر، هنرنمایی میکرد من زیستنم قصه ی مردم شده است یک « تو » وسط زندگیام گم شده است ...
برو ای دختر پالان محبت بر دوش ! دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش... من دگر سیرم ...سیر. بخدا سیرم از این عشق دوپهلوی توِ پست... تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست.. کم بگو جاه تو کو ؟مال تو کو؟. برده ی زر کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر... گر طلا نیست مرا . تخم طلا....مردم من.. زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف... آتش سینه ی صدها تن دلسردم من... دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست... دیده ام مسخره ی خنده و چشمک ها نیست... دل من مامن صد شور و بسی فریاد است... ضربانش جرس قافله ی زنده دلان... طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان... چکش مغز زدنیای شرف روفتگان... تک تک ساعت پایان شب بیداد است ! دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست... شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!. حیف از این قلب .از این قبر طرب پرور درد که به فرمان تو تسلیم تو . جانی کردم! حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم.... در عوض با من شوریده چه کردی؟ نامرد دل به من دادی نیست؟ صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست! دل سپردن اگر این است .که این مشکل نیست! هان بگیر این دلت از سینه فکندم بدر ببرش دور. ببر.. ببرش تحفه زبهر پدرت! گرگ پدر كارو
حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم؟ آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم در مقامات تحیر جای استدلال نیست عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم فاضل نظری
ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی ! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی ! داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم بدنام که هستیم به اندازهی کافی تلخینهی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی ! با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی چندیست که سردم شده دور از دم گرمت بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ... { علیرضا بدیع }
گفتم «بمان» و نماندی ! رفتی بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد سکوت و صعود و سقوط ! تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم، هی افتادم ! هی بالا رفتم، هی افتادم ... تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی من بی چراغ دنبال دفترم گشتم بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم ! نوشتم، نوشتم ... حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند اما چه فایده ؟ هیچکس از من نمی پرسد بعد از این همه ترانه ی بی چراغ چشم هایت به تاریکی عادت کرده اند ؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند ! حالا دوباره این من و این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن گفتم «بمان» و نماندی ! .. { یغما گلرویی }
ماه بالای سر آبادی است اهل ابادی در خواب است باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب غوك ها می خوانند مرغ حق هم گاهی كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها و بیابان پیداست سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست نیمه شب بباید باشد دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام آسمان آبی نیست، روز ابی بود یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم، طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب درآورم یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهایی است ( سهراب سپهری )
از بــاغ مــیــبرنــد چــراغــــانــــی ات کنند تا کـــــاج جشـــــنهای زمستانی ات کنند پوشانده اند صبـــح تــو را ابـرهـــــای تــار تنـهــا به این بهــانه که بارانـــــی ات کنند يـــوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند ايـن بــار مـي بــرنـد كه زنــــداني ات كنند ای گل گمان مکن به شب جشـن میروی شــاید به خـــاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فـرق رحیم و رجیم نیست از نقطـــه ای بتـرس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشـــه مــــــراد نیست گاهــی بــهانه ایست که قربانی ات کنند فاضل نظری
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که زِ دستم نرود ناز چشم تو ، بقدر مژه بر هم زدنی.... "فریدون مشیری"
عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید نشده از گُل رویش سیراب که فلک دسته گُلی داد به آب نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود دید از روی شط آید به شتاب نوگلی چون گل رویش شاداب گفت به به چه گل زیبائی لایق دست چو من رعنائی حیف از این گل که برد آب او را کند از منظره نایاب او را زین سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهی از شصت خوانده بود این مثل آن مایه ناز که نکویی کن و در آب انداز خواست کآزاد کند از بندش نام گل برد در آب افکندش گفت رو تا که ز هجرم برهی نام بی مهری بر من ننهی مورد نیکی خاصت کردم از غم خویش خلاصت کردم باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زد و افتاد به شط دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان شُست دست و پائی زد و گل را بربود سوی دلدارش پرتاب نمود گفت ای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش نکن خود ندانست مگر عاشق ما کِه زخوبان نتوان خواست وفا عاشقان گر همه را آب برد خوب رویان همه را خواب برد ایرج میرزا
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار چنین چرا دلتنگم، چنین چرا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار ردّپا بیزار قدم زدم! ریههایم شد از هوا لبریز قدم زدم! ریههایم شد از هوا بیزار اگرچه میگذریم از کنار هم آرام شما ز من متنفر، من از شما بیزار به مسجد آمدم و ناامید برگشتم دل از مشاهده تلخی ریا بیزار صدای قاری و گلدستههای پژمرده اذان مرده و دلهای از خدا بیزار به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است سکوت میکند از زندگی مرا بیزار تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست ! از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار { فاضل نظری }