بعضی ها را هرچقدر هم که بخواهی تمام نمیشوند همش به آغوششان بدهکار می مانی. حضورشان گرم است. سکوتشان خالی می کند دل آدم را. آرامش صدایشان را کم می آوری.هردم... هرلحظه کم می آوریشان. و اینجا من کم دارمت...
همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد فروغ فرخزاد
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه، يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو
دیروز ، همین حوالی زلـزله ای آمــد…. حـالا همـه حـالـم را می پـرسند !!! بـی خـبـر از اینکـه “مــن” بـه ایـن لـرزیـدنـهـا سالهـاسـت کـه عـادت کـرده ام بـه لـرزش های شـدید شـانه هایـم و تـَرَک های عمــیــق قــلــبـم امــا هنـوز “خـــوبــم” !!!
صبح زود وقتي كه باد تو كوچه صداش مياد ميرم و فوري درو وا مي كنم داد مي زنم،آي نسيم سحري يه دل پاره دارم،چند مي خري....؟ عمران صلاحی
دنیای من دو قسمت ناعادلانه بود بسیار در خیالت و کمتر کنار تو وقتی خیالت از خود تو مهربان تر است از دوریت گلایه کنم همچنان ، که چه؟! خوشبخت آن کسی ست که یک روز با شما جغرافیای مشترکی را قدم زده ست همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است از این اضافه تر بشوی مهربان ، که چه؟
وقتی سكوت دهكده فرياد می شود تاريخ از انحصار تو آزاد می شود تاريخ يک كتاب قديمی ست كه در آن از زخم های كهنه من ياد می شود از من گرفت دختر خان هرچه داشتم تا کی به اهل دهكده بی داد می شود؟ خاتون! به رودخانه قصرت سری بزن موسی دل من است كه نوزاد می شود با اين غزل به ملک سليمان رسيده ام اين مرد خسته هم سفر باد می شود ای ابروان وحشی تو لشکر مغول پس کی دل خراب من آباد می شود؟ در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است آدم به چشم های تو معتاد می شود
حرفهای ما هنوز ناتمام.. تا نگاه میکنی: وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگی! پیش از آنکه با خبر شوی! لحظه عزيمت تو ناگزيز میشود آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود...
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟! بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست