دریا شده است خواهر و من هم برادرش شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش دریا سکوت کرده و من حرف می زنم حس می کنم که راه نبردم به باورش دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش محمد علي بهمني
من اینجا پشت تاریکی خدایم را به صد اندوه بی پایان صدا کردم ولی افسوس و صدافسوس صدایم گنگ و نا مفهوم و بی جان ست...
گفتم : « بدوم تا تو همه فاصله ها را » تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یک بار دگر پر زدن چلچله ها را یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
ره آسمان درون است ، پَر عشـــــــــــق را بجنبان پَر عشــق چون قوی شد ، غم نردبـــــــــــام نماند تو مبین جهان ز بیرون ، که جهان درون دیده است چو دو دیده را ببستی ، ز جهان ، جهــان نماند !!! " حضرت مولانا
جسور باش و رویا بساز از آنچه نیستی جسور باش و رویا بساز از آنچه نداری جسور باش و رویا بساز آنگونه که واقعیت توست جسور باش و رویا بساز و بیدار که گشتی پاک نکن آن نمای رویایی و حقیقی ات را - مارگوت بیکل
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسيد سوار آسمان مکثي کرد رهگذر شاخه نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت نرسيده به درخت کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي کودکي مي بيني رفته از کاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست کجاست؟ سهراب سپهری
پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان باز هم گوش سپردم به صداي غمشان هر غزل گرچه خود از دردي وداغي مي سوخت ديدني داشت ولي سوختن با همشان گفتي از خسته ترين هنجره ها مي آمد بغض شان شيون شان ضجه ي زير وبم شان نشنيدي ومباد آنكه ببيني روزي - ماتمي را كه به جان داشتم از ماتم شان زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند تو نبودي كه به حرفي بزني مرهم شان محمد علي بهمني
حیف نیست بهار باشد تو نباشی! از بس غلتید تخته سنگ سیزیف به سنگریزه بدل شد. فردا آمدنی است حرفی در میان نیست اما از کجا در ارابه او ما نیز بوده باشیم. برخیز و بیا برخیز و به جاده نگاه نکن که همیشه خود را به تاریکی میزند فهمیدهام هرکس چراغ جادهی خود باید بوده باشد…، حیف نیست بهار از سر اتفاق بغلتد در دستم آن وقت تو نباشی؟! ✫سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست…✫
"دوستت دارم" را من، دلاویزترین شعرِ جهان یافته ام این گلِ سرخِ من است دامنی پر کن از این گل که دَهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن، که فشانی بر دوست رازِ خوشبختیِ هر کس به پراکندنِ اوست... " فریدون مشیری"