درگیرِ تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت! سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی، عقربه ى قبله نما رفت! در بین غزل نامِ تو را داد زدم ، داد آنگونه که تا آن سرِ این کوچه ، صدا رفت! بیرون زدم از خانه ؛ یکی پشتِ سرم گفت: این وقتِ شب این شاعرِ دیوانه ، کجا رفت؟! من بودم و زاهد ، به دو-راهی که رسیديم من سمتِ شما آمدم ؛ او سمتِ خدا رفت! با شانه ، شبی راهیِ زلفت شدم اما ... من گم شدم و شانه پیِ کشفِ طلا رفت! در محفلِ شعر آمدم و رفتم و ... گفتند: ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟! می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر سوزاندَمَش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!! "محمد سلمانى"
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش،نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم،در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا بخرم یاد من باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست یاد من باشد فردا حتما باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنممهلتی نیست مرا و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی…
بیرون این خانه ، این سنگهایی که به پایم می گیرند و رفتن را درد آورتر می کنند ، همان هایی اند که سرت به آن ها خواهد خورد ...
پرنده در صدای خوشش درد و رنج و ماتم نیست پرنده اهل شکوه واهل کنایه و غم نیست خوش به حال هوایش خوش به حال دلش خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست
گنجشکانی که رد تو را دیروز ، درخت به درخت و خیابان به خیابان ، دنبال کرده اند ! خدا می داند چه دیده اند که جیکشان دیگر ، در نمی آید . . .
شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد جدا كردم. و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :" دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي. و من تنها براي ديدن ان چشمها تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم" همين بود اخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ، حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم. نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا،شايد خطا كردم و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ،تا كي،براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد رفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش در غرق در اندوه و غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتن تو انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد. و من با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز اشفته چشمان زياي تو ام ...برگرد! پس از اين سر نوشت انتظار من چه خواهد شد؟ و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:" تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم." و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا شايد به رسم عادت و دلدادگي هامان براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم....
حریق خزان بود... همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد درختان همه دود پیچان به تاراج باد و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد من از جنگل شعله ها می گذشتم غبار غروب به روی درختان فرو می نشست و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... حریق خزان بود، من از جنگل شعله ها می گذشتم، همه هستی ام جنگلی شعله ور بود که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد... شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم مسوز این چنین گرم در خود، مسوز مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ ...
دریا صدا که می زندم وقت کار نیست دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست پر می کشم به جانب هم بغض هر شبم آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست دریا و من چقدر شبیه ایم گرچه باز من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست امشب ولی هوای جنون موج می زند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای کاش از تو هیچ نمی گفتم اش ببین دریا هم این چنین که منم بردبار نیست
بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهرهٔ زیبائی هست پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست نه ز مرغان چمن گمشدهایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده ی بینائی هست هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست