دل آدما،شیشه نیست که روی آن " هــــــا " کنیمبعد با انگـــشت قــــلب بکشیم ووایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!!رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدیباید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی ....
من میگم اگه میخوندم واسه خاطر دلت بود تو میگی طلوع من باش خیلی زوده واسه بدرود.. . . من میگم خسته شدم از شب و دلتنگی و غربت تو میگی زندگی اینه درد تو درد محبت . من میگم بهای این عشق واسه من ترک وطن بود تو میگی صدات همیشه متن خاطرات من بود توی نامه گفته بودی مثل باد بی سرزمینی دنبال خودت میگردی خواب بارونو میبینی به پرنده ی مهاجر الکی بگو که خوبه نگو طفلی شوق پرواز یه حکایت دروغه
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنیم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیایه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم
همه جا قفس می فروشند ! حتی در استانبول بین اتاقم و میدان تقسیم میله ها ایستاده اند نمی توانم خوشبخت باشم و بهانه های کوچک رویای مرا خراب می کنند ..
بوسه باد خزونی،با هزار نامهربونی، زیر گوش برگ تنها، میگه طعمه خزونی...! برگ سبز و تر و تازه،رنگ سبزشُ می بازه، غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه می کَنه دل از درخت و،میشه آواره کوچه کوچه ای که یادگارِ روزای رفته و پوچه... می شینه گوشة کوچه، چشم به آسمون می دوزه می کُنه یاد گذشته، دلش از غصه می سوزه... یاد باد...! یادِ گذشته شاد باد! این دلِ زرد و تهی، در حسرتِ دیدار باد...! یادِ روزایی که کوچه،زیر سایه تنم بود، مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود سهمِ من از بوسه باد، چی بگم ای داد و بیداد! همه زردی و تباهی، مُردن و رفتن از یاد...
من میگم منو شکستن چشم فانوسم و بستن تو میگی خدا بزرگه ماهو میده به شب من من میگم اخه دلم بود اونکه افتاده به خاکه تو میگی سرت سلامت اینه ها زلال و پاکه اینه ها زلال و پاکه اینکه فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد یکیمون بهار سرخوش یکیمون پاییزه پر درد من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من تو میگی زندگی اینه حاصل عشق تو با من من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمیبازم من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد تو میگی قصه همین بود تو یک برگی توی این باد
این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟ شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟ پرده دانان طریقت در صبوری سوختند این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟ شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست! پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟ آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟ دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟ دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟ این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟ این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟ آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟ بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم. برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد, آفتاب دیدگانم سرد می شد, آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد. وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم, وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم, شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد, در شرار آتش دردی نهانی. نغمه ی من ... همچو آواری نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته. پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد وبد گمانی. کاش چون پاییز بودم
من سکوت خویش را گم کرده ام ! لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ! ای سکوت ای مادر فریادها ساز جانم ازتو پر آوازه بود تا در آغوش تو راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود. در پناهت برگ وبار من شکفت تومرابردی به شهریادها من ندیدم خوش تر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریادها! گم شدم در این هیاهو گم شدم توکجائی تا بگیری داد من؟ گرسکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من !