1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    عاشقم به نگاهِ کودکی که در نگاه خود .. همه چیز رنگ سادگی دارد

    عاشقم به حس و حالِ کودکی که غمهایش را با اشک

    و شادیهایش را با خنده های طولانی فریاد می زند مدام

    و سکوت برایِ او نشانه ی خشم است

    و نمی ترسد از اینکه زار بزند گاهی

    و غمهایش را ببارد بر سر و رویِ زمین و زمان

    و نمی هراسد از قهقهه اش

    و با خشمش نمی جنگد

    فرو نمی برد بغضش را

    از ترسِ دلگیر شدن اطرافیان خویش

    یا از ترسِ توبیخ شدنش

    عاشقم به نگاهِ کودکی که طوفان را ندیده است هنوز

    با ترسها غریبه است و نمی داند هنوز که زندگی سخت است

    نگاهِ کودکی که خشمش را نهان نمی کند در خود

    نگاهِ کودکی که عشق را نمی کُشد در خویش

    کاش نگاهِ کودکی ام ... گُم نمی شد در غبارِ جاده های زندگی

    کاش همیشه با من بود .. تا که من ..

    در امواجِ قشنگِ آن رها می شدم از هر چه هست و نیست
     
    ! !NiKrOoZ! !، m@tina و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    از طایفه ریز ها بودند.آن ها که همیشه دو سه هزار تا با هم بیرون لانه می لولند!هردو برای پیدا کردن قوت و بردن آن به انبار آمده بودند.ناگهان نگاهشان به هم گره خورد.ایستادند تا کیفیت نگاه یکدیگر را بسنجندواقعا" هر دو نگاه از یک جنس بود.صداقت از برق شان می بارید.در باران نگاه،عاشق هم شدند.با هم از لانه فاصله گرفتند و حرف های عاشقانه زدند.همه چیزشان مثل هم بود.با هم تفاهم مطلق داشتند.لحظه های خوبی بود.هر دو فهمیدند عاشقانه همدیگر را دوست دارند و باید اجازه بگیرند تا با هم زندگی کنند.از قید قوت گذشتند و پیه توبیخ را به تن مالیدند.دو سه ساعت بعد که برگشتند،لانه ای وجود نداشت.آدم ها ساختمان میساختند،اما مهم نبود.
    به هم نگاه کردند.لبخندی زدند و رفتندتا ببینند بقیه کجا رفته اند و چه میکنند.تخریب انسانی به همه جا رخنه میکرد.آن ها به چه کسی باید می گفتند که دلشان می خواهد زندگی کنند و عاشق باشند؟
    دست در دست هم و لبخند زنا در به در شدند و شمارش مهکوس عشقشان آغاز شده بود....
     
    ! !NiKrOoZ! ! و .saye از این پست تشکر کرده اند.
  3. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    روزی پسر کوچکی در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که او بقیه روز های عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!
    او در مدت زندگی اش 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد،یعنی جمعا" 13 دلار و 25 سنت.
    اما در برابر به دست آوردن این ثروت....
    او زیبایی دل انگیز31369طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
    او هیچگاه ابر های سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند را ندید؛پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر جزیی از خاطرات او نشدند.
     
    .saye از این پست تشکر کرده است.
  4. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    روزی باطل به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم. حقیت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی به ساحل رسیدند، حقیقت لباس هایش را بیرون آورد و باطل حیله گر لباس های او را پوشید و رفت.

    و از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است ولی باطل در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان

    می شود.
     
    ! !NiKrOoZ! ! و .saye از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    « ازمن خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم »


    کشتی در طوفان شکست وغرق شد، فقط دو مرد نجابت یافتند وبه سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کردند دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند انجام دهند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم، دست به دعا شدند برای این کار هرکدام به سمتی از جزیره رفتند تا در تنهایی بهتر نیایش کنند.

    نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت ومیوه ای از آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. روز بعد مرد اول، از خدا همدم خواست. فردا کشتی دیگری غرق شد، پسر بچه ای نجات یافت وهمدم مرد شد. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه آسا تمام انچه نیاز داشت، برایش مهیا شد. مرد دوم هیچ چیزی نداشت. دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همراهش را از جزیره ببرد. فردای آن روز یک کشتی در آن حوالی لنگر انداخت. مرد خواست بدون مرد دوم به همراه آن پسر از آن جزیره برود، پیش خود گفت: مرد دیگر حتمأ شایستگی نعمات خداوند را ندارد، چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد. پس همین جا بماند بهتر است.

    زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: « چرا همسفرت را از جزیره نمی بری؟ »

    مرد پاسخ داد: این نعمت هایی را که به دست آورده ام، مال خودم است، همه را خودم درخواست کرده ام ، دارخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این نعمت ها را ندارد.

    « اشتباه می کنی زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.»

    مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

    ندا آمد:« از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.»
     
    ! !NiKrOoZ! ! از این پست تشکر کرده است.
  6. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    چوپان بیچاره خودش را کشت تا آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد،اما نشد که نشد.
    او میدانست پریدن این بز از جوی همانا و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
    عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی نتواند از آن بگذرد.
    نه چوبی که بر تن و بدنش میزد سودی بخشید و نه فریاد هی چوپان بخت برگشته.
    پیرمرد دنیا دیده ای از آنجا میگذشت.وقتی ماجرا را دید،پیش آمد و گفت:من چاره کار را میدانم.
    آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
    بز به محض آن که آب گل آلود جوی را دید از روی آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
    چوپان جوان مات و مبهوت ماند.این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
    پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان میدید گفت:تعجبی ندارد،بز تا خودش را در جوی آب میدید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد؛آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
    ...ومن فهمیدم،این که حیوانی بیش نیست،پا بر سر خویش نمیگذارد و خود را نمیشکند و نمی پرد،چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را میپرستد و اوج نمی گیرد...
     
    ! !NiKrOoZ! ! و .saye از این پست تشکر کرده اند.
  7. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    خــــــــــــــــدایا دستـــــــــــم را بگیـــــــــــر ...

    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ :

    ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ” ﮔﻨﺞ ” ، ” ﺟﻨﮓ” ﻣﯿﺸﻮﺩ !

    “ﺩﺭﻣﺎﻥ” ، “ﻧﺎﻣﺮﺩ” ﻭ “ﻗﻬﻘﻬﻪ” ، “ﻫﻖ ﻫﻖ!”

    ﺍﻣﺎ “ﺩﺯﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺯﺩ” ﻭ “ﺩﺭﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺭﺩ” ﻭ
    “ﮔﺮﮒ ” ﻫﻤﺎﻥ “ﮔﺮﮒ……! ”

    ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ
    “ﻣﻦ” ، “ﻧﻢ” ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ،

    “ﯾﺎﺭ” ، “ﺭﺍﯼ” ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، “ﺭﺍﻩ” ﮔﻮﯾﯽ

    “ﻫﺎﺭ” ﺷﺪﻩ ﻭ “ﺭﻭﺯ” ﺑﻪ “ﺯﻭﺭ” ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ…

    “ﺁﺷﻨﺎ” ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ “ﺍﻧﺸﺎ” ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﻪ
    “ﺳﺮﺩ” ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ “ﺩﺭﺱ” ﺯﻧﺪﮔﯽ !!!

    ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ “ﻣﺮﮒ” ﺑﺮﺍﯾﻢ “ﮔﺮﻡ” ﻣﯿﺸﻮﺩ …
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ “ﺩﺭﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺭﺩ” ﺍﺳﺖ ..

    " خــــــــــــــــدایا دستـــــــــــم را بگیـــــــــــر ...
     
    ! !NiKrOoZ! ! و .saye از این پست تشکر کرده اند.
  8. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    آری سهراب!!!!!

    توراست میگویی!!!!

    آسمان مال من است...

    پنجره . . .

    عشق . . ....

    زمین . . .

    دوست . . .

    هوا . . .

    مال من است!!!!

    اماسهراب تو قضاوت کن...

    بردل سنگ زمین،جای من است؟؟ ؟

    من نمیدانم چرااین مردم، دانه های دلشان پیدا نیست؟؟؟؟!!!!

    تو کجایی سهراب...؟؟؟؟

    آب راگل کردند!!!

    چشمها را بستند . . .

    و چه بادل کردند!!!

    صبرکن ای سهراب...

    گفته بودی قایقی خواهم ساخت..

    خواهم انداخت به آب...

    دور خواهم شد از این خاک غریب...

    قایقت جادارد؟؟؟

    من هم ازهمهمه ی اهل زمین دلگیرم...
     
    ! !NiKrOoZ! !، .saye و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    شـکسـته اممــی فهــمـی ؟ بــه انتـــهـای بــودنـم رســیده ام

    امــــا اشــک نـمیــریـزم

    ، پـنهــان شـــدم پـشــت لبــخنـدی کــه خـیلـــی درد مــی کــنـد


    هـــی تـــُــــو..!!


    درکـَم کـُـن لُطفا ✘

    سَنگسآر میکنم خُودم رآ..


    زیر هُجوم خـآطرات اولیــن دلدآدگی ✘

    نـَباشی،


    دلمـ کِـه هیـچ،


    دُنیـآ هَم تنگ مـی شَود..


    این روزها دلم اصرار دارد

    فریاد بزند؛















    خط خطی نشود
    خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،
    خدای سکوت شده ام؛
    این روزهامن . . .وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!من جلوی دهانش رامی گیرم،اما . . .
     
    ! !NiKrOoZ! !، .saye و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/15
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    134
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    حسابرس
    نمی دانـــــم باور می کنی یا نه

    من از این زندگی

    چیزهای زیادی نخواسته بودم. . .

    تنها نگاهــت را

    غمــت را

    دلواپسی هایــت را می خواستم

    چگونه می شود

    کسی را دوســـت داشت

    اما تــرک کرد

    اصلا مگر می شود. . .؟!

    باورکــــــن

    من سطر به سطر این شعر را گریستــه ام

    تا توانستم آن را بر کاغذ بیاورم

    من از این زندگــی

    چیزهای زیادی نخواستــه بودم

    جز" تــــــــو "
     
    m@tina، ! !NiKrOoZ! ! و .saye از این ارسال تشکر کرده اند.