1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه سیمین بهبهانی + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    گفتا که میبوسم تو را»

    گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
    گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
    گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
    گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
    گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
    گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
    گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
    گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
    گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
    گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
    گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
    گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
    گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
    گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
    سیمین بهبهانی
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    "سيمين بهبهاني" ميهمان نشست شعر كافه كتاب ويستار است.او در اين نشست شعر مي‌‏خواند و درباره شاعري خود سخن مي گويد.

    به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, اين بار در نشست شعر كافه كتاب ويستار، "سيمين بهبهاني" شعرخواني مي كند و درباره شعر سخن مي گويد. اين نشست، ساعت 17:30 روز اول بهمن ماه در كافه كتاب ويستار واقع در خيابان كريم‌‏خان ،جنب داروخانه 13 آبان برگزار مي‌‏شود.
    لازم به ذكر است، "سيمين بهبهاني" متولد 28 تيرماه 1306 در تهران است و از همان سنين جواني سرودن شعر و غزل را آغاز كرد و يكي از دلايل شهرت او، سرودن غزل در اوزاني است كه تا كنون تجربه نشده است. او وزن هاي بسياري به غزل فارسي افزوده است .
    از آثار او مي توان به "از سال هاي آب و شراب" , منتخب 7 دفتر شعر "با قلب خود چه خريده" , "جاي پا تا آزادي" , مجموعه اشعار , "كليد و خنجر" , "ياد بعضي نفرات" و "يك دريچه آزادي" اشاره كرد .
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    نغمه ی روسبی
    ------------------------------
    بده آن قوطی سرخاب مرا
    رنگ به بی رنگی ی خویش
    روغن ، تا تازه کنم
    پژمرده ز دلتنگی خویش
    بده آن عطر که میشکین سازم
    گیسوان را و بریزم بر دوش
    بده آن جامه ی تنگم که مسان
    تنگ گیرند مرا در آغوش
    بده آن تور که عریانی را
    در خمش جلوه دو چندان بخشم
    هوس انگیزی و آشوبگری
    ه سر و سینه و پستان بخشم
    بده آن جام که سرمست شوم
    خنی خود خنده زنم
    چهره ی ناشاد غمین
    هره یی شاد و فریبنده زنم
    وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
    لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
    ندیدم که چنین زیبا بود
    وان دگر همسر چندین شب پیش
    او همان بود که بیمارم کرد
    آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
    درد ، زان بیشتر آزارم کرد
    پر کس بی کسم و زین یاران
    غمگساری و هواخواهی نیست
    لاف دلجویی بسیار زنند
    جز لحظه ی کوتاهی نیست
    نه مرا همسر و هم بالینی
    که کشد ست وفا بر سر من
    نه مرا کودکی و دلبندی
    که برد زنگ غم از خاطر من
    آه ، این کیست که در می کوبد ؟
    همسر امشب من می اید
    کاین زمان شادی او می باید
    لب من ای لب نیرنگ فروش
    بر غمم پرده یی از راز بکش
    تا مرا چند درم بیش دهند
    خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش
    -----------------------------------------------
    سرود نان
    --------------------------------
    مطرب دوره گرد باز آمد
    نغمه زد ساز نغمه پردازش
    سوز آوازه خوان دف در دست
    شد هماهنگ ناله سازش
    ای کوبان و دست افشان شد
    دلقک جامه سرخ چهره سیاه
    شیزی ز جمع بستاند
    سر خویش بر گرفت کلاه
    گرم شد با ادا و شوخی ی او
    رامشگران بازاری
    چشمکی زد به دختری طناز
    خنده یی زد به شیخ دستاری
    کودکان را به سوی خویش کشید
    که : بهار است و عید می اید
    مقدم فرخ است و فیروز است
    شادی از من پدید می اید
    این منم ، پی نوبهار منم
    که به شادی سرود می خوانم
    لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
    که نه از شادیم پی نانم
    مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
    نغمه یی خوش به یاد دارم از او
    می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
    که همان نغمه را برآرم از او
    -------------------------------------------------
    افسانه ی زندگی
    --------------------------------
    همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک
    خنجرم ،‌ آبداده از زهرم
    اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
    کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم
    لب منه بر لبم !‌ که همچون مار
    نیش در کام خود نهان دارم
    گره بغض و کینه یی خاموش
    پشت این خنده در دهان دارم
    سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن
    آتشی هست زیر خکستر
    ترسم آتش به جانت اندازم
    سوزمت پای تا به سر یکسر
    مهربانی امید داری و ، من
    سرد و بی رحم همچو شمشیرم
    مار زخمین به ضربت سنگم
    ببر خونین ز ناوک تیرم
    یادها دارم از گذشته ی خویش
    یادهایی که قلب سرد مرا
    کرده ویرانه یی ز کینه و خشم
    که نهان کرده داغ و در مرا
    یاد دارم ز راه و رسم کهن
    که دو ناساز ابه هم پیوست
    من شدم یادگار این پیوند
    لیک چون رشته سست بود ، گسست
    خیرگی های مادر و پدرم
    آن دو را فتنه در سرا افکند
    کودکی بودم و مرا ناچار
    گاه از این ،‌گاه از آن ، جدا افکند
    کینه ها خفته گونه گونه بسی
    در دل رنجدیده ی سردم
    گاه از بهر نامرادی ی خویش
    گه پی دوستان همدردم
    کودکی هر چه بود زود گذشت
    دیده ام باز شد به محنت خلق
    دست شستم ز خویش و خاطر من
    شد نهانخانه ی محبت خلق
    دیدم آن رنج ها که ملت من
    می کشد روز و شب ز دشمن خویش
    دیدم آن نخوت و غرور عجیب
    که نیارد فرود ، گردن خویش
    دیدم آن قهرمان که چندین بار
    زیر بار شکنجه رفت از هوش
    لیک آرام و شادمان ، جان داد
    مهر نگشوده از لب خاموش
    دیدم آن چهره ی مصمم سخت
    از پس میله های سرد و سیاه
    آه از آن آخرین ز لبخند
    وای از آن واپسین ز دیده نگاه
    ددیم آن دوستان که جان دادند
    زیر زنجیر ، با هزار امید
    دیدم آن دشمنان که رقصیدند
    در عزای دلاوران شهید
    همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک
    خنجرم ، آبداده زهرم
    اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
    کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم
    خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش
    بر دل خصم خیره بنشانم
    آتشم ، آتشم که آخر کار
    خرمن جور را بسوزانم
    -----------------------------------------------
    دندان مرده
    ------------------------------
    و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم
    به گور سرد وجشت زا نظر دوخت
    شرار حرص آت زد به جانش
    طمع در خاطرش صد شعله افروخت
    به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
    زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ
    نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح
    نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ
    به نرمی زیر لب تکرار می کرد
    سخن های عجیب مرده شو را
    که : با این مرده ، دندان طلا هست
    نمایان بود چون می شستم او را
    فروغ چند دندان طلا را
    به چشم خویش دیدم در دهانش
    ولی ، آوخ ! به چنگ من نیفتاد
    که اندیشیدم از خشم کسانش
    کنون او بود و گنج خفته در گور
    به کام پیکر بی جان سردی
    به چنگ افتد اگر این گنج ، ناچار
    تواند بود درمان بهر دردی
    به دست آرد گر این زر ، می تواند
    که سیمی در بهای او ستاند
    وزان پس کودک بیمار خود را
    پزشکی آرد و دارو ستاند
    چه حاصل زین زر افتاده در گور
    که کس کام دل از وی بر نگیرد ؟
    زر اینجا باشد و بیماری آنجا
    به بی درمانی و سختی بمیرد ؟
    کلنگ گور کن بر گور بنشست
    سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
    به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
    عرق از چهره ی بی رنگ او ریخت
    ولی با آن همه آشفته حالی
    کلنگی می زد از پشت کلنگی
    دگر این ، او نبود و حرص او بود
    که می کاوید شب در گور تنگی
    شراری جست از چشم حریصش
    چو آن کالای مدفون شد نمودار
    دلش با ضربه های تند می زد
    به شوق دیدن زر در شب تار
    دگر این او نبود و حرص او بود
    که شعف و ترس را پست و زبون کرد
    کفن را پاره کرد انگشت خشکش
    به بی رحمی سری از آن برون کرد
    سری کاندر دهان خشک و سردش
    طلای ناب بود ... آری طلا بود
    طلایی کز پیش جان عرضه می کرد
    اگر همراه با صدها بلا بود
    دگر این او نبود و حرص او بود
    که کام مرده را ونسرد ، وا کرد
    وزان فک کثیف نفرت انگیز
    طلا را با همه سختی جدا کرد
    سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
    که : بنگر چیست این کالا ، بهایش؟
    محک زد زرگر و بی اعتنا گفت
    طلا رنگ است و پنداری طلایش

    --------------------------------------------------
    جیب بر
    -------------------------------
    هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
    دست در جیب جوانی بردم
    ناز شستی نه به چنگ آورده
    ناگهان سیلی ی سختی خوردم
    من ندانم که پدر کیست مرا
    یا کجا دیده گشودم به جهان
    که مرا زاد و که پرورد چنین
    سر پستان که بردم به دهان
    هرگز این گونه ی زردی که مراست
    لذت بوسه ی مادر نچشید
    پدری ، در همه ی عمر ، مرا
    دستی از عاطفه بر سر نکشید
    کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
    بر سر بستر بیماری من
    بی تمنایی و بی پاداشی
    کس نکوشید پی یاری ی من
    گاه لرزیده ام از سردی ی دی
    گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
    خفته ام گرسنه با حسرت نان
    گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
    گاهگاهی که کسی دستی برد
    بر بناگوش من و چانه ی من
    داشتم چشم ، که آماده شود
    نوبتی شام شبی خانه ی من
    لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
    می رهید از عطش سوزانی
    نه چنان همت والایی داشت
    که مرا سیر کند با نانی
    با همه بی سر و سامانی خویش
    باز چندین هنر آموخته ام
    نرم و آرام ز جیب دگران
    بردن سیم و زر آموخته ام
    نیک آموخته ام کز سر راه
    ته سیگار چسان بردارم
    تلخی ی دود چشیدم چو از او
    نرم ، در جیب کسان بگذارم
    یا به تیغی که به دستم افتد
    جامه ی تازه ی طفلان بدرم
    یا کمین کرده و از بار فروش
    سیب سرخی به غنیمت ببرم
    با همه چابکی اینک ، افسوس
    دیرگاهی است که در زندانم
    بی خبر از غم نکامی ی خویش
    روز و شب همنفس رندانم
    شادم از اینکه مرا ارزش آن
    هست در مکتب یاران دگر
    که بدان طرفه هنرها که مراست
    بفزایند هزاران دگر

    ----------------------------------------------------
    در بسته
    --------------------------
    باز کن ! این در به رویم باز کن
    باز کن ! کان دیگران را بسته اند
    خستگی بر خاطرم کمتر فزای
    زانکه بیش از حد کسانش خسته اند
    باز کن !‌ این در به رویم باز کن
    تا بیاسایم دمی از رنج خویش
    در همی در کیسه ام شایان توست
    باز کن تا عرضه دارم گنج خویش را
    ریزم امشب یک به یک بر بسترت
    و آن چه با من پنجه های جور کرد
    من به پاداش آن کنم با پیکرت
    امشب از آزار کژدم سیرتان
    سوی تو ، ای زن ! پناه آورده ام
    گفتمت زن لیک تو زن نیستی
    رو سوی ماه سیاه آورده ام
    دخمه یی در پشت این دهلیز هست
    از تو ، وان بیچاره همکاران تو
    بر در و دیوار آن بنوشته اند
    یادگاری بی وفا یاران تو
    باز کن تا این شب تاریک را
    با تو ای نادیده دلبر !‌ سر کنم
    دامن ننگین تو آرم به دست
    تا به کام خویش ننگین تر کنم
    باز کن کان غنچه ی پژمرده را
    پایمال عشق کوتاهم کنی
    وز فراوان درد و بیماری سحر
    یادبودی نیز همراهم کنی
    باز کن ... اما غلط گفتم ، مکن
    کاین در محنت به رویم بسته به من
    درد خود بر رنج من افزون مساز
    کاین دل رنجیده ، تنها خسته به

    ----------------------------------------------
    نگاه آشنا
    --------------------------
    ای شرمگین نگاه غم آلود
    پیوسته در گریز چرایی ؟
    با خنده ی شکفته ز مهرم
    آهسته در ستیز چرایی ؟
    شاید که صاحب تو ، به خود گفت
    در هیچ زن عمیق نبیند
    تا هیچگه ز هیچ پری رو
    نقشی به خاطرش ننشیند
    اما ز من گریز روا نیست
    من ، خوب ، آشنای تو هستم
    اینسان که رنج های تو دانم
    گویی که من به جای تو هستم
    باور نمی کنی اگر از من
    بشنو که ماجرای تو گویم
    در خاطرم هر ن چه نشانی است
    یک یک ، ز تو ، برای تو گویم
    هنگام رزم دشمن بدخواه
    بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟
    گاه ز پا فتادن یاران
    کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟
    هنگام بزم ، این تو نبودی
    از شوق ، دلفروز و درخشان ،
    جان بخش چون فروغ سحرگاه
    رخشنده چون ستاره ی تابان ؟
    در تنگی و سیاهی زندان
    سوزنده چون شرار تو بودی
    آرام و بی تزلزل و ثابت
    با عزم استوار تو بودی
    اینک درین کشکش تحقیر
    خاموش و پر غرور تویی ، تو
    از افترا و تهمت دشمن
    آسوده و به دور تویی ،‌ تو
    ای شرمگین نگاه غم آلود
    دیدی که آشنای تو هستم ؟
    هنگام رستخیز ثمربخش
    همرزم پا به جای تو هستم ؟

    --------------------------------------------
    به سوی شهر
    ------------------------
    دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
    در آفتاب و گرمی بی رنگش
    در دیده اش تلاطم رنجی بود
    در سینه می فشرد دل تنگش
    چرخید در فضا و فرود آمد
    پژمرده و خزان زده برگی زرد
    بر آب برکه چین و شکن افتاد
    دامن بر او کشید نسیمی سرد
    از پاره پاره جامه ی فرزندش
    سرما به گرد پیکر او پیچید
    بازو کنار سینه فشرد آرام
    لرزید و عر دو شانه ی خود برچید
    دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت
    صحرای خفته در غم و خاموشی
    بر جنب و جوش زنده ی تابستان
    پاییز داده رنگ فراموشی
    یک روز گاو آهن و خرمن کوب
    در کشتزار ، شور به پا می کرد
    با جی جیر دانه ی گندم را
    از ساقه های کاه جدا می کرد
    یک سال انتظار پر از امید
    پایان گرفت و کشته ثمر آورد
    خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات
    شایان نبود آن چه به بر آورد
    آفت افتاده بود به حاصل ، سخت
    شاید گناه و معصیت افزون شد
    گر این چنین نبود چه بود آخر ؟
    آن سال های پر برکت چون شد ؟
    مالک رسید و برد از او سهمی
    وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
    اما یقین بهموسم یخبندان
    اهل و عیال ، گرسنه می ماند
    گویند شهر چاره ی او دارد
    در شهر کار هست و فراوان هست
    آنجا کسی گرسنه و عریان نیست
    غم نیست رنج نیست ولی نان هست
    فردا سه رهنورد ، ره خود را
    سوی امید گمشده پیمودند
    این هر سه رهنورد اگر پرسی
    دهقان و همسر و پسرش بودند
    در پیش سر نوشت پر از ابهام
    در پی ، غم گذشته ی محنت بار
    شش پای پینه بسته ی بی پاپوش
    می کوفت روی جاده ی ناهموار
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    ------------------------------------------
    هدیه ی نقره
    -------------------------
    هدیه ات ، ای دوست !‌دیشب تا سحر
    ارم بود و با من راز گفت
    بی زبان با صد زبان شیرین و گرم
    قصه ها در گوش جانم بز گفت
    قصه ها از آرزو های دراز
    کز تباهی شان کسی آگه نشد
    نقل ها از اشک ها کاندر خفا
    جز نثار خک سر در ره نشد
    من ، درین نقش و نگار دلفریب
    رازتلخ زندگانی دیده ام
    چشم های خسته از اندوه و رنج
    چهره های استخوانی دیده ام
    ددیه ام آن کارگاه تیره را
    با فضای تنگ دود آلود او.
    رنگ دارد نفرت آور دود او
    درد دل ها ناله ها تک سرفه ها
    همصدای تق تق ابزار کار
    می کند برپا هیاهوی عجیب
    سینه سوز و جانگداز و مرگبار
    ددیه ام آن قطره ی خونی که ریخت
    بر درخشان نقره یی از سینه یی
    پاره یی دل بود و خونش کرده بود
    بیم فردایی ،‌ غم دوشینه یی
    سایه ی ترسی به چهری نقش بست
    وای !‌ اگر دانند از بیماریم
    کودکان را از کجا نانی برم
    روزگار تنگی و بیکاریم ؟
    دیده ام آن طفل کارآموز را
    با رخ در کودکی پژمرده اش
    گاه ، همچون اخگری سوزان شود
    چهر از استاد سیلی خورده ا ش
    اشک ریزد اشک دردی جانگداز
    زان دو چشم چون دو الماس سیاه
    بیم عمری زندگی با درد و رنج
    می تراود زان توانفرسانگاه
    آب و رنگ هدیه ات ای نازنین
    از سرشک دیده و خون دل است
    بازگرد و بازش از من بازگیر
    زانکه بهر من قبولش مشکل است
    گرچه بود این هدیه زیبا و ظریف
    چشم ظاهر بین سیمین کور بود
    وانچه را با چشم باطن دید او
    آوخ آوخ ، از ظرافت دور بود

    -------------------------------------------
    رقاصه
    ------------------------
    در دل میخانه سخت ولوله افتاد
    دختر رقاص تا به رقص در آمد
    گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
    از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
    نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
    قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
    پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
    آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
    لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
    جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
    پولک زر بر پرند جامه ی او بود
    پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
    آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
    صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
    ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
    چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
    رقص به پایان رسید و باده پرستان
    دست به هم کوفتند و جامه دریدند
    گل به سر آن گل شکفته فشاندند
    سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
    دختر رقاص لیک چون شب پیشین
    شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
    چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
    شادی ی عشاق خسته را نپسندید
    دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
    مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
    باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
    حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
    اوست که شادی به جمع داده همه عمر
    لیک دلش شادمان دمی نتپیده
    اوست که عمری چشانده باده ی لذت
    خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
    اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
    سوخته اندر نهان و دوخته لب را
    اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
    رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
    آه که باید ازین گروه ستمگر
    داد دل زار و خسته را بستاند
    شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
    پای به زنجیر بسته را برهاند
    بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
    پشت مرا زیر بار درد شکستید
    تشنه ی خون شما منم ، منم آری
    گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
    گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
    مستی ی او امشب از حساب فزون است
    آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
    مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
    باز خروشید دخترک که : بگویید
    کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
    کیست که فردا ز خود به خشم نراند
    نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
    کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
    تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
    زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
    دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
    گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
    بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
    پاسخ او زان گروه می زده این بود
    از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند

    ----------------------------------------
    فوق العاده
    -----------------------
    نیمی از شب می گذشت و خواب را
    ره نمی افتاد در چشم ترم
    جانم از دردی شررزا می گداخت
    خار و سوزن بود گفتی بسترم
    بر سرشکم درد و غم می بست راه
    می شکست اندر گلو فریاد من
    بی خبر از رنج مادر ، خفته بود
    در کنارم کودک نوزاد من
    خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش
    بر لب و بر گونه و سیمای او
    نقش یاران را کشیدم در خیال
    تا مگر یابم یکی مانای او
    شرمگین با خویش گفتم زیر لب
    با چه کس گویم که این فرزند توست ؟
    وز چه کس نالم که عمری رنج او
    یادگار لحظه یی پیوند توست ؟
    گر به دامان محبت گیرمش
    همچو خود آلوده دامانش کنم
    ننگ او هستم من و او ننگ من
    ننگ را بهتر که پنهانش کنم
    با چنین اندیشه ها برخاستم
    جامه و قنداق نو پوشاندمش
    بوسه یی بر چهر بی رنگش زدم
    زان سپس با نام مینا خواندمش
    ساعتی بگذشت و خود را یافتم
    در گذرگاهش و در پشت دری
    شسته روی چون گل فرزند را
    با سرشک گرم چشمان تری
    از صدای پای سنگینی فتاد
    لرزه بر اندام من ، سیماب وار
    طفل را افکندم و بگریختم
    دل پر از غم ، شانه ها خالی ز بار
    روز دیگر کودکی بازش خبر
    می کشید از عمق جان فریاد را
    داد می زد : ای ! فوق العاده ای
    خوردن سگ ، کودک نوزاد را

    ------------------------------------------
    معلم و شاگرد
    ---------------------------
    بانگ برداشتم : آه دختر
    وای ازین مایه بی بند و باری
    بازگو ، سال از نیمه بگذشت
    از چه با خود کتابی نداری ؟
    می خرم ؟
    کی ؟
    همین روزها
    آه
    آه ازین مستی و سستی و خواب
    معنی ی وهده های تو این است
    نوشدارو پس از مرگ سهراب
    از کتاب رفیقان دیگر
    نیک دانم که درسی نخواندی
    دیگران پیش رفتند و اینک
    این تویی کاین چنین باز ماندی
    دیده ی دختران بر وی افتاد
    گرم از شعله ی خود پسندی
    دخترک دیده را بر زمین دوخت
    شرمگین زینهمه دردمندی
    گفتی از چشمم آهسته دزدید
    چشم غمگین پر آب خود را
    پا ،‌ پی پا نهاد و نهان کرد
    پارگی های جوراب خود را
    بر رخش از عرشق شبنم افتاد
    چهره ی زرد او زردتر شد
    گوهری زیر مژگان درخشید
    دفتر از قطره یی اشک ، تر شد
    اشک نه ، آن غرور شکسته
    بی صدا ، گشته بیرون ز روزن
    پیش من یک به یک فاش می کرد
    آن چه دختر نمی گفت با من
    چند گویی کتاب تو چون شد ؟
    بگذر از من که من نان ندارم
    حاصل از گفتن درد من چیست
    دسترس چون به درمان ندارم ؟
    خواستم تا به گوشش رسانم
    ناله ی خود که : ای وای بر من
    وای بر من ، چه نامهربانم
    شرمگینم ببخشای بر من
    نی تو تنها ز دردی روانسوز
    روی رخسار خود گرد داری
    اوستادی به غم خو گرفته
    همچو خود صاحب درد داری
    خواستم بوسمش چهر و گویم
    ما ، دو زاییده ی رنجچ و دردیم
    هر دو بر شاخه ی زندگانی
    برگ پژمرده از باد سردیم
    لیک دانستم آنجا که هستم
    جای تعلیم و تدریس پندست
    عجز و شوریدگی از معلم
    در بر کودکان ناپسندست
    بر جگر سخت دندان فشردم
    در گلو ناله ها را شکستم
    دیده می سوخت از گرمی ی اشک
    لیک بر اشک وی راه بستم
    با همه درد و آشفتگی باز
    چهره ام خشک و بی اعتنا بود
    سوختم از غم و کس ندانست
    در درونم چه محشر به پا بود​
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    مرکبی از توانگری مغرور
    آفتی شد به جان طفلی خرد
    طفل در زیر چرخ سنگینش
    جان به جان آفرین خویش سپرد
    پدر و مادر فقیرش را
    خلق از این ماجرا خبر دادند
    آن دو بدبخت روزگار سیاه
    شیون و آهو ناله سر دادند
    مادر از جانگدازی آن داغ
    بر سر نعش طفل رفت از هوش
    خشک شد اشک دیدگان پدر
    خیره در طفل ماند ،‌ لال و خموش
    وان توانگر پیام داد چنین
    که : به در شما دوا بخشم
    غرق خون شد اگر چه طفل شما
    غم چه دارید ؟ خون بها بخشم
    ئای از این سفلگان که اندیشند
    زر به هر درد بی دواست ،‌ دوا
    زر به همراه داغ می بخشند
    داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟
    بار اول ،‌ جواب آن پیغام
    بود پیدا که غیر عصیان نیست
    لیک معلوم شد ضعیفان را
    پنجه با زورمند ، آسان نیست
    عاقبت خون بها قبول افتاد
    زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود
    که به رد عطیه و انعام
    طفل را هستی ی دوباره نبود
    روزی آن داغدیده مادر را
    دوستی بی خبر ز یار و دیار
    فارغ از ماجرای محنت دوست
    آمد از بهر پرسش و دیدار
    نگهی خیره ، هر طرف ،‌ افکند
    خانه را با گذشته کرد قیاس
    با گلیمی اتاق زینت داشت
    روی در بود پرده یی کرباس
    در زوایای فقر ، این ثروت
    سخت در چشم زن بعید آمد
    نگهش زیرکانه می پرسید
    کاین تجمل چسان پدید آمد ؟
    مادر داغدیده گفتی خواند
    که چه پرسش به دیدگان زن است
    کرد دیوانه وار ناله و گفت
    وای !‌این خون بهای طفل من است​
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    دارا جهان ندارد،
    سارا زبان ندارد
    بابا ستاره ای در
    !هفت آسمان ندارد

    کارون ز چشمه خشکید،
    البرز لب فرو بست
    حتا دل دماوند،
    آتش فشان ندارد


    دیو سیاه دربند،
    آسان رهید و بگریخت
    رستم در این هیاهو،
    گرز گران ندارد

    روز وداع خورشید،
    زاینده رود خشکید
    زیرا دل سپاهان،
    نقش جهان ندارد

    بر نام پارس دریا،
    نامی دگر نهادند
    گویی که آرش ما،
    تیر و کمان ندارد

    دریای مازنی ها،
    بر کام دیگران شد
    نادر ز خاک برخیز،
    میهن جوان ندارد

    دارا ! کجای کاری،
    دزدان سرزمینت
    بر بیستون نویسند،
    دارا جهان ندارد

    آییم به دادخواهی،
    فریادمان بلند است
    اما چه سود،
    اینجا نوشیروان ندارد

    سرخ و سپید و سبز است
    این بیرق کیانی
    اما صد آه و افسوس،
    شیر ژیان ندارد


    کوآن حکیم توسی،
    شهنامه ای سراید
    شاید که شاعر ما
    دیگر بیان ندارد


    هرگز نخواب کوروش،
    ای مهرآریایی
    بی نام تو،وطن نیز
    نام و نشان ندارد
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    سیمین بهبهانی (متولد ۱۳۰۶ در تهران) از بانوان غزلسرای ایران است.
    سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به د و زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. مادر سیمین بهبهانی نیز از شاعران زمان خود بود و بنابر این سیمین در محیطی ادبی به دنیا آمد و رشد یافت.
    سیمین بهبهانی از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر است که در زمینه حقوق زنان نیز فعالیت می‌‌کند و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت دارد.
    او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌‌شود:

    شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
    خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد
    و
    دوباره می‌‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
    ستون به سقف تو می‌‌زنم، اگرچه با استخوان خویش

     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
    شراب نور به رگ های شب دوید بیا
    زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
    گل سپید شکفت و سحر دمید بیا
    شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
    پیاپی از همه سو خط زرد کشید یبا
    ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
    ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
    به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
    به هوش باش که هنگام آن رسید بیا
    نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
    کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
    ایمد خاطر"سیمین" دلشکسته توئی
    مرا مخواه از این بیش ناامید بیا
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    هوایه گریه

    نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
    چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من



    ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
    به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من


    نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
    که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من

    ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
    دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من

    نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
    چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    عاشق نه چنان باید

    کز غم سپر اندازد

    در پای تو آن شاید

    کز شوق سر اندازد

    من مرغک مسکین را

    هرگز سر وصلت نیست

    در قلّه ی این معنی

    سیمرغ پر اندازد

    در عشق گمان بستم

    کآرامش جان باشد

    با عقل بگو اینک

    طرحی دگر اندازد

    چون خک، مرا یکسر،

    بر باد دهد آخر

    این عشق که بر جانم

    هر دم شرر اندازد

    همچون صدف اندر جان

    پرورده امش پنهان

    این قطره که بر دامان

    مژگان تر اندازد

    دل چشمه ی خون گردد،

    وز دیده برون گردد

    ترسم چو فزون گردد،

    کاشانه براندازد

    آن قامت و آن بالا

    دارد چه حکایت ها

    زیباست ولی در پا

    دام خطر اندازد.