دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند
چشای مونده به راهو ، شب تنهاییه آه و ، یه دله بی سر پناهو ، منو خونه!! ساعت های غرق خوابو ، این منه بی تو خرابو ، یادت هرگز نمیمونه..!
ای کسیکه من را مجذوب خود کرده ای , برای چه من را رها کرده ای به من فکر می کنی یا نه به من بگو و حرف دلت را بزن عزیزم و من را از این بی قراری نجات بده آ ه از من دور شده ای و من را به حال خود رها کرده ای آه اسم تو را صدا می زنم ولیکن پیش من نمی آیی کی دوباره به من زندگی می بخشی و باعث فراموشی همه چیز می شوی و من را آزار نمی دهی هیچ چیز نتوانست مانع عشقم به تو شود ای وجود و هستی من به تو نیاز دارم ای زندگی و روح من بیا و فقط چیزی بگو یا کاری بکن دراعماق قلب من عشقی نسبت به تو وجود دارد که حتی در خواب هم نمی توانی ببینی لااقل صد سال طول می کشد تا من بتوانم دست ازعشق تو بکشم فراموش کردن تو کار ساده ای نیست دیدن تو باعث می شود تا درعشقت دیوانه شوم آه حتی یک ثانیه هم نمی توانم فراموشت کنم آه عشقت با همه چیز فرق دارد آه که چه قدر من از دوریت رنج می کشم آه کجایی كه دلم خیلی برایت تنگ شده است آه بیا و من را به کنار خودت ببر کی به من رحم خواهی کرد
سوتک نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم, که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی, دم گرم خوشش را بر گلوبم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ...
چه می شد اگر هیچ کاری نمی شد ؟ نـگـاهـی اسـیر نـگـاری نمی شد چه می شد که دل را نمی آفریدند ؟ و یا عشق در قلب جاری نمی شد چه می شد که دلها به یغما نمی رفت ؟ کـسی در کـمـین شـکاری نمی شد چه می شـد که در اجـتماع گلـستان علف جای گل سر شماری نمی شد ؟ چه می شد به جای شقایق در این باغ گـیـاهـان هـرز آبـیـاری نمی شد چه می شد حرامی نمی بود در باغ ؟ به گلچـین بی رحـم یـاری نمی شد چه می شد که صیاد و دامی نمی بود ؟ قـفـس ، جـایـگـاه قـنـاری نمی شد چه می شد بـرای فریب درختان زمستان هوایش بهاری نمی شد ؟ چه می شد سیه ماهی کوچک ما گرفـتار در جـویبـاری نمی شد ؟ چه می شد که میخانه ها باز می شد ؟ عسس ، دشمن میـگساری نمی شد چه می شد که سیبی نمی چید دستی ؟ هوس ، مایـه ی بد بیـاری نمی شد چه می شد کمی فکر می کرد آدم ؟ و اسـباب این شـرمـساری نمی شد سر سنگ نادان اگر می شکستند دلِ آینــه زخـمِ کـاری نمی شد دروغ است «کیوان» و ناهید و پروین اگر دل نمی خواست، کاری نمی شد
هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بی رحم تو ، بی زار تر است بگذاشتیم ،غم تو ، نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است