تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی سعدی
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم پیششان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت مایه رنج تو باشم رفع زحمت میکنم کاظم بهمنی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سعدی
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بیخبرانند کآن را که خبر شد خبری باز نیامد سعدی
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت سعدی
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست خواجه شمسالدین محمد شیرازی
تو بدان با من و تو راه زیادیـــست،ولـــی به جز این خرقه کسی محرم اسرار نشـــد به "نریمان" که ندادی خبر از حـال خــودت خبرت هست که تسکین نخ سیگار نشــد؟ میم نریمان
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشنرایی حافظ