شهر خالیست ز عُشّاق بُوَد کز طَرَفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند کو کریمی که ز بَزمِ طربش غمزدهای جرعهای دَرکِشد و دفعِ خُماری بکند
در سینهام آویخته دستی قفسی را تا حبس نفسهای خودم را بشمارم ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظیاش را بفشارم. فاضل نظری
ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد سعدی
دلم از مهر در ماتم نشستهست عجب در مهر دل دلدار چونست ز لطف خویش یارم خواند آن یار عجب آن یار بی این یار چونست مولانای جان
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم حافظ
مجنون عشق را دگر امروز حالت است کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است فرهاد را از آن چه که شیرین تُرش کند؟ این را شکیب نیست، گر آن را ملالت است سعدی