تا بر دلش از غصه غباری نَنِشیند ای سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش حافظ که هوس میکندش جامِ جهان بین گو در نظرِ آصفِ جمشید مکان باش
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را به فردا میدهی هر دم، مرا امید و میدانم که در شبهای سودایت، امیدی نیست فردا را خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما آبِروی خوبی از چاه زَنَخدان شما عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟ حافظ
ای نسیمِ سحر، آرامگَهِ یار کجاست؟ منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش آتشِ طور کجا، موعدِ دیدار کجاست؟ حافظ
مرد غرقه گشته جانی میکند دست را در هر گیاهی میزند تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی میزند از بیم سر مولانا
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی حافظ
یار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دُرد آشامی حافظ
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی