درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث حافظ
ثنای عزت حضرت نمیتوانم گفت که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش به خیر کن که همینست غایةامال
لافِ عشق و گِلِه از یار زَهی لافِ دروغ عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نَتْوانند حافظ
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان حافظ
درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی بر میشکند گوشهٔ محراب امامت
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد عکس رخ خود دید، دید شد واله و شیدا هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا بر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا ملا محمد شیرین مغربی(قرن۹ ه ق)