ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود، ولیک به خون جگر شود خواجه شمسالدین محمد شیرازی
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود حافظ
در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم شعله آتشی کنم لوح مزار خویش را ای همه دم ز عشوهات ناوک غمزه در کمان بهر خدا نوازشی سینه فکار خویش را کمالالدین علی محتشم کاشانی
از چشم من به خود نگر و منع کن مرا بی اختیار اگر نشوی در سجود خویش گو جان و سر برو، غرض ما رضای تست حاشا که ما زیان تو خواهیم و سود خویش
شب دراز و دماغ از خیال در تشویش به خواب نیز نمیبینمش که را خواب است رقیب معتکف حضرت است گو می باش که مار بر در فردوس نیز بواب است حکیم سعد الدین نزاری قهستانی
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است کمالالدین علی محتشم کاشانی
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست وان خال بناگوش مگر دانه دام است با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی