دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است؟ ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است برادران طریقت نصیحتم مکنید که توبه در ره عشق، آبگینه بر سنگ است سعدی
تو زما و ما ز بوی تو چنین گشتیم مست ورنه مستی چنین ، بی می ندارد احتمال بوی یار آمد به ما آری بیاید بوی دوست در مشام آن که دارد او به آن یار اتصال «عبدالقادر گیلانی»
انوری گفت که از سبب بادهای سخت ویران شود عمارت و کاخ سکندری در روز حکم او نوزیدست هیچ باد یا مرسل الرّیاح تو دانی و انوری
یارا بهشت صحبت یاران همدمست دیدار یار نامتناسب جهنمست هر دم که در حضور عزیزی برآوری دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست سعدی
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما سینههای عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جانهای ما خندان مبادا بیشما مولانا