حس می کنم تمام تنم درد می کند حرفــی نمی زنم دهنم درد می کند حس قشنگ تک تک انگشت های تو در دکـــمه های پیرهنـم درد می کند در مـی زنــــم بیایـــی و بهتر ببینمت هق هق صدای در زدنم درد می کند روزی که بر جنازه ی من چنگ می زنی آرام تـر بــــــزن!کفنــــــم درد مــــی کند همزاد شاعرانه ی من بعد رفتنت انگار نیمــــی از بدنم درد می کند این روزها شبیه پرستوی گم شده مرزی فراتر از وطنـــم درد می کند!
کودکیام را سنجاق کرده ام به... جوانیام و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه مدام تاب میخورد! من آویزانم... از یک دست به یای آخر تنهایی که همه کودکی از آن ترسیدم دروغ میگفتند !روزگار پیرمان نمیکند آدمها تنهایند!.... بشمار... تو روزهای تقویم را من موهای سپیدم را ! یکی از همین روزها دست میکشم از تنهایی... و سقوط میکنم از آن بالا.... و میپرم روی دوچرخهی هفت سالگیام من کوچک نمیشوم ... دور میشوم !
من را نگاه كن كه دلم شعلهور شود بگذار در من این هیجان بیشتر شود قلبم هنوز زیر غزل لرزههای توست بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود من سعدیام اگر تو گلستان من شوی من مولوی سماع تو برپا اگر شود من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر شیراز چشمهای تو پر شور و شر شود «ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود» آنقدر واضح است غم بی تو بودنم اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود دیگر سپردهام به تو خود را كه زندگی هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود
پشت هم شعر نوشتم كه بخواني، خواندي؟ بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟ به خدا شعرترين شعرِ مني، مي فهمي؟ هوس انگيزترين حسِ زني، مي فهمي؟