دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ... نه هیچ چیز... نه من سهراب نیستم. من تنها دوست دارم سوار بر قایق سهراب دورشوم از این شهرو پیدا کنم خانه دوست را من می خواهم با فریدون از همان کوچۀ قدیمی گذر کنم و فریاد کنم ای برادر جان تفنگت را زمین بگذار... بگذار با آن زن تنها در آستانۀ این سرما فروغ را کنار بنشینم گرم و از اتاق پر از مهرش، فریاد بزنم که آفتاب می شود نگاه کن... دیگر این پرنده مردنی نیست پرواز را به قلبت بسپار. من می خواهم گذر کنم این زمستان را با گرمی دست اخوان که هیچش نیاورد به اکراه دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است... و فریاد کنم بامداد را که روزگار غریبی است نازنین آری... سر، بردار، که پریان گذشتند از این غم نان، بنگر که اینک به جرم نفس باز هم خوردند مهر قفس... کجاست نادر، آن نادر مرد روزگار می خواهمش بگویم آن خون و خاکستری را که در غربت قلم زدی ز خون دل من در دیار خود، با تمام وجودم،از این تن زدگانِ از تن تا مغز استخوانم چشیدم تن تن تن... دوست دارم دستهای سیمین را آن شیرزن شیرین را سجاده بگیرم سر و فریاد را از گلوی سبز لاله های خویش، بخوانم دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش... *میان این همه غوغا دستان تو امیدی را لمس می کرد که می برد سوز یأس دستانم... م.اشکیار
آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان رفته بودم ز آتش امید در دل شعلهها آمدم دل گرم از سوز تمنا همچنان وحشی بافقی