تو بگو ماه کجاست؟ تو مرا خانه ببر، دل من نابیناست تو بگو آه چه طعمی دارد؟ تو بگو ابر چرا میبارد؟ باد در گوش درخت،چه آوازی میخواند؟ سرو شیراز چرا آزاد است؟ بر لب خار چرا فریاد است؟ این چه شهری است؟ همان جابلقاست ما کجا گمشدهایم؟ ته بن بست،چرا ناپیداست؟ تو بگو ماه کجاست؟ تو مرا خانه ببر دل من نابیناست...
تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم ز پشت میلههای سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت فروغ فرخزاد
من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم سعدی
این "دل "اگر کم است...بگو "سر" بیاورم یا امر کن که یک " دل " دیگر بیاورم خیلی خلاصه عرض کنم " دوست دارمت" دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم... #سیدمهدیموسوی
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ میآورد و گیسوان بلندش را به بادها میداد و دستهای سپیدش را به آب میبخشید
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون میدوخت و شعرهای خوشی چون پرندهها میخواند
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمیگردم و صدا میزنم: آی باز کن پنجره را باز کن پنجره را در بگشا که بهاران آمد حمید مصدق
یک شب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لالههای وحشی کوهستان یک شب ز حلقهای که بدر کوبند در کنج سینه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد دیگر در آن دقایق مستی بخش در چشم من گریز نخواهی دید چون کودکان نگاه خموشم را با شرم در ستیز نخواهی دید فروغ
یک شب چو نام من بزبان آری می خوانمت به عالم رؤیائی بر موجهای یاد تو می رقصم چون دختران وحشی دریائی یک شب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو می سوزد چشمان من امید نگاهش را بر گردش نگاه تو می دوزد از زهره، آن الهه افسونگر رسم و طریق عشق می آموزم یک شب چو نوری از دل تاریک ی در کلبه ات شراره می افروزم آه، ای دو چشم خیره بره مانده آری ، منم که سوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم