مانده ام... مانده ام... در پشت این جاده های پر پیچ و خم... نگاهی به ان سو میکنم و نگاهی به این سو هیاهوی بر پاست این هیاهو ازان من نیست از ان توست
وقتی به دنیا آمدم شب بود اما مادرم آهنگ صبح را میخواند. بعدها هرگاه به افقها نگاه میکردم پدرم میگفت: به زودی صبح میدمد در تاریکی به دنیا آمدهام به همین خاطر چشم و ابروی من سیاه است و جسمم ضعیف و ناتوان زخمی نیز در قلب دارم که هرگز خوب نخواهد شد من چهل و دو سال است به دنیا آمدهام اما این شب دراز هنوز به پایان نرسیده آه خدای من! چقدر ستاره باید افول کند تا این صبح بدمد؟!
راستی هیچ میدانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آنطرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانهای بس است صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش وحشی بافقی