در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب مولانا
مرا حالی است با جانان که جانم درنمیگنجد چه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دست در این خلوتسرای دل به جز دلبر نمیگنجد چو غوغاییست دردا و که در هر دل نمیباشد چه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان ز شوق سوختن عودم در این مجمر نمیگنجد چه حرف است اینکه میخوانم که در کاغذ نمییابم چه علم است اینکه میدانم که در دفتر نمیگنجد برو ای عقل سرگردان گرانجانی مکن با ما سبکروحان همه جمع و گرانجان درنمیگنجد ندیم مجلس شاهم حریف نعمت اللهم لب ساغر همیبوسم سخن دیگر نمیگنجد
به چشمان پريرويان اين شهر به صد اميد مي بستم نگاهي مگر يك تن از اين ناآشنايان مرا بخشد به شهر عشق راهي فریدون مشیری
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع مینکشد ترک مست ما شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبهای بکند بتپرست ما سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما