ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر میشکند تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
امشب دلم ابریست هوای بارش دارد همچون کوره آهنگری هوای سوختن دارد مثال گرگ و گله هوای سپیده دارد همچون چنگ مطربی هوای آواز دارد همچون رود جوشان هوای سیلاب دارد چون کشتی اقیانوس هوای دریا دارد هوای شبنم دارد... شاعر سعید عباسی
ما بی غمان مست دل از دست دادهایم همراز عشق و همنفس جام بادهایم بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم کار از تو میرود مددی ای دلیل راه کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
. جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تو را زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود گویم همی، یادی بود کارم تو را… .
............ قصه تلخ وداع سراپای دلم را لرزاند یاد او افتادم که به یک سیب دلش می خندید و به یک آه بلند نفسش عادت داشت روبرو تا ته کوچه زمین برفی بود خوب در یادم هست آسمان آبی بود باد سردی به تماشا می شد برگ زردی رقصیدن گرفت او از آن کوچه گذشت دل من باز گرفت