کوچه های شهر پر ولگردِ ... دل پر دردِ .... شب پر مرد و پر نامردِ .... آهای خبردار اهای خبردار باغ داریم تا باغ ... یکی غرق گل یکی پر خار . مرد داریم تا مرد .... یکی سرگار یکی سر بار آهای خبردار ... یکی سر دار ....
ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او مولانا
اندوه تو شد وارد کاشانهام امشب مهمان عزیز آمده در خانهام امشب صد شکر خدا را که نشستهست به شادی گنج غمت اندر دل ویرانهام امشب من از نگه شمع رخت دیده ندوزم تا پاک نسوزد پر پروانهام امشب از من بگریزید که میخوردهام امشب با من منشینید که دیوانهام امشب فروغی
مبتلا در عشق گشتم، صبر ما یاران کجاست سخت بیماریست در جان مرهم جانان کجاست من ز سوز هجر او خون گریه کردم روز و شب طاقت دوری ندارم، شاه غمخواران کجاست از برای دیدن رخ ماه وش دلدار خویش شوق در جانم بسی آن ماه مشتاقان کجاست اشتیاق از حد گذشته جانب جانان ما وصل جانان کی شود آن گلشن شاهان کجاست ماسوی المحبوب شوقی نیست در جان مرا گلرخ و سیمین تن و آن نرگس مستان کجاست این نهال بدن من از تشنگی گشت ست خشک جوی دهانم خشک گشته، آن ابر باران کجاست گرد کویش گریه کرده یار بهر یار خویش لب لسانم خشک گشته بحر بیپایان کجاست سلطان باهو (عارف صوفی مسلک هند، قرن۱۱)
عمر نیکو گهری بود که از کف دادم کند ای با خبران، بی خبری بنیادم عنکبوتی است فلک در پی صید مگسان مگسی بودم و در دام فلک افتادم شاد از دانش و بینش دل صاحبنظران به خیالی من بد مست خراب آبادم دشمنی نیست خطرناک تر از نفس و عجب که من از شادی این دشمن دون دلشادم در کمند هوس و بند هوی گشته اسیر مگر انگشت یدالله کند آزادم گیر ای دست خدا دست مرا تا آید شه اقلیم سعادت به مبارک بادم وای بر حال من و گوشه ی تنهایی قبر به خدا غیر خدا کس نرسد فریادم ای شهودی دگران را ز چه رو پند دهی چند گویی به دبستان سخن استادم
تو چه دانی که چهها کرد فراقت با من؟ داند این آنکه ازین غم بُوَد او را قدری غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا که ببینی نشناسی که منم یا دگری! #عراقی