چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندمم نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی ای خواجه پندم سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزندم
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است
غمش در نهانخانه ی دل نشيند به نازي كه ليلي به محمل نشيند به دنبال محمل چنان زار گريم كه از گريه ام ناقه در گل نشيند خلد گر به پا خاري، آسان برآرم چه سازم به خاري كه در دل نشيند؟ مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي ز بامي كه برخاست، مشكل نشيند بنازم به بزم محبت كه آن جا گدايي به شاهي مقابل نشيند
ما بی غمان مست دل از دست دادهایم همراز عشق و همنفس جام بادهایم بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
خوشا کاروانی که شب راه طی کرد دم صبح اول به منزل نشیند الهی بر افتد الهی بر افتد نشان جدایی جوانی بگذرد، تو قدرش ندانی ای جوانی بگذرد تو قدرش ندانی
در این زمانه بی هیاهوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست