شنیده ای که توان انتظار یار کشید نمی توان وسط کوچه انتظار کشید بیا که چند توان انتظار مقدم تو قدم زنان به خیابان لاله زار کشید به صد امید رسیدم به وعدگاه ولی نیامدی و امیدم به انزجار کشید ز بی وفایی تو کار من چنان شد زار که با خیال تو کارم به کارزار کشید برو که قصه ی بد قولی ترا خواهم میان شهر در این گیر و دار جار کشید کجا رواست که از دست دوست هم بکشد کسی که اینهمه از دست روزگار کشید چو شاهد ملکوتی به شهر عشق آمد زمانه قرعه به اقبال «شهریار» کشید
گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن ...
وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛