می خواستم بمانم رفتم .. می خواستم بروم ماندم .. نه رفتن مهم بود و نه ماندن ، مهم من بودم که نبودم ... "گروس عبدالملکیان"
من آن ابرم که میخواهد ببارد دل تنگم هوای گریه دارد دل تنگم غریب این در و دشت نمیداند کجا سر میگذارد...
به خاطر "تو" زبانِ سکوت را آموختم تا از "تو" گلایه نکنم... و با تلخی نگویمت که "تو" تنهایم گذاشتی!
تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک می شد، کهکشان می مرد درونِ سینه ام دل ناله می زد: بگشای بند از پایم، که بگریزم؛ به دامانش بیاویزم به او با اشکُ خون گویم: مرو من بی تو میمیرم ولی من در میانِ های هایِ گریه خندیدم! که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عُریانِ پاییزم دگر از غصه لبریزم