ارغوان شاخه هم خونِ جُدا مانده من آسمانِ تو چه رنگست امروز؟ آفتابیست هوا یا گرفته ست هنوز؟ من درین گوشه که از دنیا بیرونست آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
" پس چرا باران نمیآید ؟" سرآمد روزها با تشنگی، بر مردم صحرا... گروه تشنگان در پچ پچ افتادند : " آیا این همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟" و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین : فضا را تیره میدارد ، ولی هرگز نمیبارد!