سجاده ام كجاست؟ مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم اين دل گرفتگي مداوم شايد، تأثير سايه ي من است، كه اين سان گستاخ و سنگوار بين خدا و دلم ايستاده ام سجاده ام كجاست؟ سلمان هراتی
بی حضور تو در انتظار توام در چنان هوایی بیا که گریز از تو ممکن نباشد تو تمام تنهاییهایم را از من گرفتهای خیابانها بی حضور تو راههای آشکار جهنماند شمس لنگرودی
خوشبختی همین کنار هم بودنهاست. همین دوست داشتنهاست. خوشبختی همین لحظههای ماست، همین ثانیههاییست که در شتاب زندگی گمشان کردهایم..
وقتی شرابها را بردند زيرِ هاشــــور نفرين تاکها را میشد شنيد از دور کاری نمیشود کرد انديشه مست باشــــد میرويد از دهانها انگــــور پشتِ انگــــور..!
گفتی احساس به یغما برده داری، می خرم باغبانی و گل پژمرده داری، می خرم گفتی از ترس فلک، یک عالم احساس نجیب گوشه ی پیراهنت افسرده داری، می خرم گفتی انگار از نبرد خویش با دل می رسی نوجوان کشته ای بر گُرده داری، می خرم گفتی از بی عاشقی در تیر باران غزل یک بغل مصراع پیکان خورده داری، می خرم جای فریاد و سرور کودکانه در دلت گفته بودی عندلیب مرده داری، می خرم گفتی از آن عمر سرتاسر زمستان، یادگار بی نهایت شعر سرما خورده داری، می خرم عمر کوتاه من و تو در حد اندازه نیست هر چه اندوه و غم نشمرده داری، می خرم
#شعر مشت مي كوبم بر در پنجه مي سايم بر پنجره ھا من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از ھمه چیز بگذاريد ھواري بزنم آي با شما ھستم اين درھا را باز كنید من به دنبال فضايي مي گردم لب بامي سر كوھي دل صحرايي كه در آنجا نفسي تازه كنم آه مي خواھم فرياد بلندي بكشم كه صدايم به شما ھم برسد من به فرياد ھمانند كسي كه نیازي به تنفس دارد مشت مي كوبد بر در پنجه مي سايد بر پنجره ھا محتاجم من ھوارم را سر خواھم داد چاره درد مرا بايد اين داد كند از شما خفته چند چه كسي مي ايد با من فرياد كند؟