تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولی از آن ما نیست تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست محمد علي بهمني
در كمال بي خيالي وشكوه خيره ميشوم به چشمهاي تو حس و حال مبهم خوشي ست حس و حال قايقي ست كاغذي كه بي گدار ميزند به آب....
منُ خيابانى سرد ، و صداى دلگير اذان ... و يك شهر پر از تنهايى كه چون آوارى ، بى تو ، بر سرم خراب مى شود ...! به ساده ترين زبان مى نويسم .. دلتنگى را ديگر نمى توان ، با قدم زدن ، به خواب فرو برد ...
حــــــــالِ مـــــَن حـــالِ اَســـیری اســـت که هِنــــگامِ فـــــَرار یـــــادَش اُفــــتاد کــــَسی مُنتـــــَظرَش نیســــت نــــَرَفت ....
سر من گرمِ سربهداریهاست خاک من غیرت علف دارد سگ سمخوردهی ترانهی من به پلنگانتان شرف دارد بر رواق مدوّر دوران سر من سربه دار خواهد ماند دگران میروند و میآیند خشم من ماندگار خواهد ماند