امشب اگر ساقی شوم تا صبح غوغا میکنم تا بی نهایت عشق را با عشق معنا میکنم از عشق پرشور جهان گر ذره ای سهم من است این عشق را با عاشقان با عشق احیا میکنم از جام های عاشقی گر قطره ای برلب رسد من نیز گرد شعله ای امروز و فردا میکنم با یک نظر پروانه ام او من شدو من او شدم در گرد شمع سوزد پر و نورش تماشا میکنم صدبار میسوزد پرم صدبار میسوزد نفس اما برای عاشقی صد دل مهیا میکنم پروانه رو نزدیکتر تا شعله ای پر نورتر با سوزشی پر سوزتر با خویش سودا میکنم امشب ولی پروانه ام در حسرت عاشق شدن دل را به دور شعله ام تا صبح شیدا میکنم مولانا
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما آتش را به سوختبارِ سرود و شعر فروزان میدارند.به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبیست، نازنین آن که بر در میکوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر با کُنده و ساتوری خونآلود روزگارِ غریبیست، نازنینو تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبیست، نازنینابلیسِ پیروزْمست سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
دیر زمانی در او نگریستم چندان که، چون نظری از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیزی به هیات او در آمده بود آنگاه دانستم که مرا دیگراز او گزیر نیست "شاملو"
عشق من کودک بمان دنیا بزرگت میکند... بره باشی یا نباشی گرگ گرگت میکند... عشق من کودک بمان دنیا مداد رنگی است... بهترین نقاش باشی باز رنگت میکند... عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند... سخت بی رحم است میدانم که سنگت میکند..
ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ! ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ... اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ! ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ... ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ! ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ! ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ..... " احمد شاملو "
چه بی تابانه می خواهمت ای که دوریت آزمون سخت زنده بگوری چه بی تابانه تورا طلب می کنم بر پشتِ سمندی گوئی نوزین که قرارش نیست و فاصله تجربه ئی بیهوده است بوی پیرهنت، اینجا و اکنون. کوه ها در فاصله سردند در کوپه و بستر حضور مانوس دست تورا می جوید و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی ـست
اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیت ایم در روشنایی زیبا در تاریکی زیباست. در روشنایی دوسترش می دارم. و در تاریکی دوسترش می دارم. احمد شاملو
آن که می گوید دوستت می دارم دلِ اندُهگینِ شبی ست که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود. احمد شاملو
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمور لنگ نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و خفت چشنده گان را می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی را که می خواستم ندانستم شاملو