1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست

    الحان بلبل از نفس دوستان توست


    چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب

    گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست


    یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان

    بودش یقین که ملک ملاحت از آن توست


    هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری

    در دل نیافت راه که آن جا مکان توست


    هرگز نشان ز چشمه کوثر شنیده‌ای

    کو را نشانی از دهن بی‌نشان توست


    از رشک آفتاب جمالت بر آسمان

    هر ماه ماه دیدم چون ابروان توست


    این باد روح پرور از انفاس صبحدم

    گویی مگر ز طره عنبرفشان توست


    صد پیرهن قبا کنم از خرمی اگر

    بینم که دست من چو کمر در میان توست


    گفتند میهمانی عشاق می‌کنی

    سعدی به بوسه‌ای ز لبت میهمان توست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    اتفاقم به سر کوی کسی افتادست

    که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست


    خبر ما برسانید به مرغان چمن

    که هم آواز شما در قفسی افتادست


    به دلارام بگو ای نفس باد سحر

    کار ما همچو سحر با نفسی افتادست


    بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

    انگبینست که در وی مگسی افتادست


    هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند

    مگر آن کس که به دام هوسی افتادست


    سعدیا حال پراکنده گوی آن داند

    که همه عمر به چوگان کسی افتادست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست

    یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست


    آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار

    باز می‌بینم که در عالم پدیدار آمدست


    عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستان

    دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست


    تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد

    هر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمدست


    ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار

    گر به جانی می‌دهد اینک خریدار آمدست


    من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند

    خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست


    گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی

    من همی‌گویم که چشم از بهر این کار آمدست


    وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

    مرده‌ای بینی که با دنیا دگربار آمدست


    آن چه بر من می‌رود دربندت ای آرام جان

    با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست


    نی که می‌نالد همی در مجلس آزادگان

    زان همی‌نالد که بر وی زخم بسیار آمدست


    تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو

    تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست


    سعدیا گر همتی داری منال از جور یار

    تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    شب فراق که داند که تا سحر چندست

    مگر کسی که به زندان عشق دربندست


    گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

    کدام سرو به بالای دوست مانندست


    پیام من که رساند به یار مهرگسل

    که برشکستی و ما را هنوز پیوندست


    قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

    به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست


    که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

    هنوز دیده به دیدارت آرزومندست


    بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

    به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست


    خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

    بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست


    عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

    به زیر هر خم مویت دلی پراکندست


    اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

    گمان برند که پیراهنت گل آکندست


    ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

    چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست


    فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

    بیا و بر دل من بین که کوه الوندست


    ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

    گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست

    یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست


    گر مدعیان نقش ببینند پری را

    دانند که دیوانه چرا جامه دریدست


    آن کیست که پیرامن خورشید جمالش

    از مشک سیه دایره نیمه کشیدست


    ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید

    فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست


    رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد

    آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست


    از دست کمان مهره ابروی تو در شهر

    دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست


    در وهم نیاید که چه مطبوع درختی

    پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست


    سر قلم قدرت بی چون الهی

    در روی تو چون روی در آیینه پدیدست


    ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا

    حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست


    با این همه باران بلا بر سر سعدی

    نشگفت اگرش خانه چشم آب چکیدست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‏ست؟

    وی باغ لطافت به رویت که گزیده‏ست؟


    نیکوتر از این میوه همه عمر که خورده‏ست؟

    شیرین‏تر از این خربزه هرگز که چشیده‏ست؟


    ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان

    دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‏ست


    این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است

    یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‏ست


    با جمله برآمیزی و از ما بگریزی

    جرم از تو نباشد گنه از بخت رمیده‏ست


    نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد

    تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده‏ست


    بسیار توقف نکند میوه بر بار

    چون عام بدانست که شیرین و رسیده‏ست


    گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد

    و امروز نسیم سحرش پرده دریده‏ست


    در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی

    کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‏ست


    رفت آن که فقاع از تو گشاییم دگربار

    ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده‏ست


    سعدی در بستان هوای دگری زن

    وین کشته رها کن که در او گله چریده‏ست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

    پیغام آشنا نفس روح پرورست


    هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

    من در میان جمع و دلم جای دیگرست


    شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

    چون هست اگر چراغ نباشد منورست


    ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

    صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست


    جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

    درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست


    کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

    بازآمدی که دیده مشتاق بر درست


    جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

    وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست


    شب‌های بی توام شب گورست در خیال

    ور بی تو بامداد کنم روز محشرست


    گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

    معشوق خوبروی چه محتاج زیورست


    سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

    هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست


    زنهار از این امید درازت که در دلست

    هیهات از این خیال محالت که در سرست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‏ست؟

    وی باغ لطافت به رویت که گزیده‏ست؟


    نیکوتر از این میوه همه عمر که خورده‏ست؟

    شیرین‏تر از این خربزه هرگز که چشیده‏ست؟


    ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان

    دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‏ست


    این خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است

    یا توت سیاهست که بر جامه چکیده‏ست


    با جمله برآمیزی و از ما بگریزی

    جرم از تو نباشد گنه از بخت رمیده‏ست


    نیکست که دیوار به یک بار بیفتاد

    تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده‏ست


    بسیار توقف نکند میوه بر بار

    چون عام بدانست که شیرین و رسیده‏ست


    گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد

    و امروز نسیم سحرش پرده دریده‏ست


    در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی

    کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‏ست


    رفت آن که فقاع از تو گشاییم دگربار

    ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده‏ست


    سعدی در بستان هوای دگری زن

    وین کشته رها کن که در او گله چریده‏ست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

    پیغام آشنا نفس روح پرورست


    هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

    من در میان جمع و دلم جای دیگرست


    شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

    چون هست اگر چراغ نباشد منورست


    ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

    صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست


    جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

    درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست


    کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

    بازآمدی که دیده مشتاق بر درست


    جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

    وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست


    شب‌های بی توام شب گورست در خیال

    ور بی تو بامداد کنم روز محشرست


    گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

    معشوق خوبروی چه محتاج زیورست


    سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

    هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست


    زنهار از این امید درازت که در دلست

    هیهات از این خیال محالت که در سرست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست

    وین آب زندگانی از آن حوض کوثرست


    ای باد بوستان مگرت نافه در میان

    وی مرغ آشنا مگرت نامه در پرست


    بوی بهشت می‌گذرد یا نسیم دوست

    یا کاروان صبح که گیتی منورست


    این قاصد از کدام زمینست مشک بوی

    وین نامه در چه داشت که عنوان معطرست


    بر راه باد عود در آتش نهاده‌اند

    یا خود در آن زمین که تویی خاک عنبرست


    بازآ و حلقه بر در رندان شوق زن

    کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر درست


    بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

    چون گوش روزه دار بر الله اکبرست


    دانی که چون همی‌گذرانیم روزگار

    روزی که بی تو می‌گذرد روز محشرست


    گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

    هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست


    صورت ز چشم غایب و اخلاق در نظر

    دیدار در حجاب و معانی برابرست


    در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشق

    کوته کنیم که قصه ما کار دفترست


    همچون درخت بادیه سعدی به برق شوق

    سوزان و میوه سخنش همچنان ترست


    آری خوشست وقت حریفان به بوی عود

    وز سوز غافلند که در جان مجمرست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.