1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

    که زنده ابدست آدمی که کشته اوست

    شراب خورده معنی چو در سماع آید

    چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست


    هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد

    به ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست


    حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر

    که قطره قطره باران چون با هم آمد جوست


    نمی‌رود که کمندش همی‌برد مشتاق

    چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست


    چو در میانه خاک اوفتاده‌ای بینی

    از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست


    چرا و چون نرسد بندگان مخلص را

    رواست گر همه بد می‌کنی بکن که نکوست


    کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر

    کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست


    بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم

    که دل به غمزه خوبان مده که سنگ و سبوست


    هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را

    به دوستی که نگوید بجز حکایت دوست


    به آب دیده خونین نبشته قصه عشق

    نظر به صفحه اول مکن که تو بر توست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست

    خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست

    هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند

    آبروی نیک نامان در خرابات آب جوست


    جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع

    اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست


    به بنده‌ام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر

    هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست


    عقل باری خسروی می‌کرد بر ملک وجود

    باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست


    عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی

    زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست


    سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار

    حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

    طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست

    آن قامتست نی به حقیقت قیامتست

    زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست


    بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا

    کآب حیات در لب یاقوت فام اوست


    بوی بهار می‌دمدم یا نسیم صبح

    باد بهشت می‌گذرد یا پیام اوست


    دل عشوه می‌فروخت که من مرغ زیرکم

    اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست


    بیچاره مانده‌ام همه روزی به دام او

    و اینک فتاده‌ام به غریبی که کام اوست


    هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود

    تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

    موقف آزادگان بر سر میدان اوست


    ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند

    سلسله پای جمع زلف پریشان اوست


    چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبر

    درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست


    گر کند انعام او در من مسکین نگاه

    ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست


    گر بزند بی‌گناه عادت بخت منست

    ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست


    میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو

    سروی اگر لایقست قد خرامان اوست


    چون بتواند نشست آن که دلش غایبست

    یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست


    حیرت عشاق را عیب کند بی بصر

    بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست


    چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار

    خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست


    گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر

    حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست


    سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر

    کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

    بر خوردن از درخت امید وصال دوست


    بختم نخفته بود که از خواب بامداد

    برخاستم به طالع فرخنده فال دوست


    از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت

    یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست


    خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم

    در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست


    تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی

    کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست


    هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست

    مقبل کسی که محو شود در کمال دوست


    سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار

    زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست

    اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست


    مردم هلال عید بدیدند و پیش ما

    عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست


    ما را دگر به سرو بلند التفات نیست

    از دوستی قامت بااعتدال دوست


    زان بیخودم که عاشق صادق نباشدش

    پروای نفس خویشتن از اشتغال دوست


    ای خواب گرد دیده سعدی دگر مگرد

    یا دیده جای خواب بود یا خیال دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    یار من آن که لطف خداوند یار اوست

    بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست


    دریای عشق را به حقیقت کنار نیست

    ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست


    در عهد لیلی این همه مجنون نبوده‌اند

    وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست


    صاحب دلی نماند در این فصل نوبهار

    الا که عاشق گل و مجروح خار اوست


    دانی کدام خاک بر او رشک می‌برم

    آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست


    باور مکن که صورت او عقل من ببرد

    عقل من آن ببرد که صورت نگار اوست


    گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند

    ما را نظر به قدرت پروردگار اوست


    اینم قبول بس که بمیرم بر آستان

    تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست


    بر جور و بی مرادی و درویشی و هلاک

    آن را که صبر نیست محبت نه کار اوست


    سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش

    عبد آن کند که رای خداوندگار اوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

    طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست

    آن قامتست نی به حقیقت قیامتست

    زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست


    بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا

    کآب حیات در لب یاقوت فام اوست


    بوی بهار می‌دمدم یا نسیم صبح

    باد بهشت می‌گذرد یا پیام اوست


    دل عشوه می‌فروخت که من مرغ زیرکم

    اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست


    بیچاره مانده‌ام همه روزی به دام او

    و اینک فتاده‌ام به غریبی که کام اوست


    هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود

    تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    [h=2][​IMG][/h]
    آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

    موقف آزادگان بر سر میدان اوست


    ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند

    سلسله پای جمع زلف پریشان اوست


    چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبر

    درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست


    گر کند انعام او در من مسکین نگاه

    ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست


    گر بزند بی‌گناه عادت بخت منست

    ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست


    میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو

    سروی اگر لایقست قد خرامان اوست


    چون بتواند نشست آن که دلش غایبست

    یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست


    حیرت عشاق را عیب کند بی بصر

    بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست


    چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار

    خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست


    گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر

    حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست


    سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر

    کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

    بر خوردن از درخت امید وصال دوست


    بختم نخفته بود که از خواب بامداد

    برخاستم به طالع فرخنده فال دوست


    از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت

    یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست


    خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم

    در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست


    تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی

    کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست


    هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست

    مقبل کسی که محو شود در کمال دوست


    سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار

    زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.