وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...
زندگی میشوم ؛ در مساحت چشمانت، گره خورده به تقدیرم ... ماءوای تمنای دستانت ، زیر سقف کبود آسمان ... خوش رقصی رویای شیرینم ، در آغوش خیال تورا ... چقدر شبیه دوست داشتنی