تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش، دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست! من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست...
از عشق سخن گفتن و از عشق شنیدن ؛ همواره دلم تشنه ی این گفت و شنود است قدری بنشین تا همه ی شهر بخوانند شیوا غزلی را که نگاه تو سروده است ...
باش! بودنت خوب است. شبیه حس قشنگ بیدار شدن در صبح آبی و خلوت یک مزرعه، شبیه لذت نشستن کنار آتش، در سردترین نقطهی کوهستان، شبیه نوشیدن یک فنجان چای داغ، در یک صبح سرد، بودنت، با من بودنت؛ بد جور می چسبد!
اینجا، همین حوالی، من بستگی دارم به تو. به حرفهایت، به چشمانت، به بودنت. اینجا اگر تو نباشی، دیگر مهم نیست، هرکه میخواهد نباشد …