شروع موضوع توسط aloneboy 19/12/10 در انجمن اشعار
سعدی چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
نمیگنجد نفس در سینه من بس که دلتنگم ...
مولوی شبی گفتی به دلداری شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام میگردد
من برایت چای میریزم تو برایم زندگی دم کن…
چشم ...
امان از نت ضعیف
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی؟
عراقی حال من زلفت پریشان میکند
میزنم عینک به چشم درس میخوانم ولی پنج ساعت روی یک خط ماندهام در فکر تو
حافظ بنده طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.